#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_200

- حالتون چطور دکتر زند؟

- خوبم...از بیمارستان میاین؟

- آره. کلاس دارم ولی بعدش برمیگردم بیمارستان. اگر شما هم میرین اونجا صبر میکنم تا با هم بریم.

- ممنون ماشین آوردم.

- به هر حال خوشحال شدم دیدمتون. به آرتام سلام برسونین.

- حتما.

وقتی ازمون جدا شد آزیتا سوتی زد و گفت:

- چه جیگریه...بابا به عنوان دوست برام آستین بالا بزن و منو باهش آشنا کن دیگه...میمیری؟

- خجالت بکش. برو سر کلاس.

گل رو چند باری توی دستم جا به جا کردم. حس عجیبی اومده بود سراغم. یه دلهره ای که از وقتی که آرتام زنگ رد و گفت پدرش برگشته شروع شد و تا الان که اومدم ببینمش ادامه داره. نمیدونم چه عکس العملی در مقابل عروسی که پسرش مثلا عاشقشه میتونه داشته باشه. خودمو برای هر چیزی آماده کرده بودم. آرتام گفت که نگران نباشم ولی نمیتونستم. چون کلاسم دیرتر تموم شد نتونستم برم بیمارستان و مستقیم از دانشگاه رفتم خونه تا لباسامو عوض کنم. باید به خودم میرسیدم.

مصمم شدم... زنگ رو زدم. بعد از چند لحظه در زده شد. بازم این حیاط کذایی. از تاریکی که اونجا حاکم شده بود ترسیدم...مثل همیشه... سایه ی یه مردی رو از دور دیدم که به طرفم میومد. قد بلند با هیکل مردونه. دقیق شدم. وقتی نزدیک تر شد فهمیدم آرتامه. ولی بازم صورتشو به خاطر نوری که پشتش بود نمیتونستم ببینم. اومد نزدیکم. تازه تونستم صورتشو ببینم. به هم دست دادیم . گفتم:

-چرا اومدی بیرون؟ خودم میومدم.

لبخند شیطونی زد و گفت:

- به خاطر این اومدم که باز نترسی.

-کی گفته من میترسم؟؟

-خودت...

-من اصلانم این حرفو...


romangram.com | @romangraam