#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_180

-بیچاره شدی....اصلا نمی تونی بهش دروغ بگی.

-آرتام: مگه آدم به کسی که دوستش داره دروغ میگه.

-پدرام: نه والا....

پریناز پرید میون حرفش و بدون نگاه کردن به من در حالی که داشت با چشاش آرتام و قورت میداد، گفت:

-آناهید جان نمیخوای نامزدتو بهمون معرفی کنی؟

از تعجب شاخام داشت میزد بیرون. پریناز در حالت عادی اصلا اسممو صدا نمیزد چه برسه به این که بخواد یه جانم بذاره تنگش. به پدرام نگاه کردم که دیدم اونم دست کمی از من نداره و به پریناز گفت:

-چی شده امروز خواهر ما مهربون شده.

پریناز چشم غره ایی به پدرام رفت. با اینکه دوست نداشتم جوابش و بدم ولی گفتم:

-آرتام نامزدم.

پریناز لبخند پرعشوه ایی زد و دستشو به طرف آرتام دراز کرد و گفت:

-خیلی خوشبختم.

آرتام نگاهی به دست پریناز که تو هوا مونده بود کرد و خیلی جدی گفت:

-منم همینطور.

و بعد دستمو گرفت و گذاشت روی پاش. پریناز که انتظار این حرکت و بعد از اون همه لوندی نداشت یه ذره به دور و برش نگاه کرد و گفت:

-اِ....شادیم اومد. من برم بیارمشون اینجا.

-پدرام: وای نه تو رو خدا اون دختره ی منگول و نیار اینطرف.

پریناز چشم غره ی دیگه ایی به پدرام رفت و از میزمون دور شد. اما دو تا دختر دیگه که نمی شناختمشون هنوز نشسته بودن و به آرتام نگاه میکردن. پدرام گفت:


romangram.com | @romangraam