#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_179

با نگاهی به مهری که با حرص بهمون نگاه میکرد نفصمو بیرون دادم وگفتم:

-هرچند فکر کنم که من هیچ وقت نشناختمش.

آرتام نگاهی به قیافه ی پکرم انداخت و گفت:

-بهتره بریم بشینیم تا همه متوجه ناراحتیت نشدن.

با اعلام موافقتم رفتیم سر میزمون و نشستیم. خدا رو شکر که مهری نبود و رفته بود کنار کاره. لعنت به من که نمیتونم دو دقیقه جلوی خودمو بگیرم....چرا هر بار که بهشون فکر میکنم انقدر بهم میریزم. با فشاری که ارتام به دستم آورد نگاهی بهش کردم که گفت:

-بهتره از این حالت در بیای، هنوزم دارن نگات میکنن.

بدون نگاه کردن به اطرافم لبخندی بهش زدم. کسی صندلی کناریمو عقب کشید و نشست. نگاهش کردم، پدرام بود که همراه پریناز و دو تا دختر دیگه دور میز ما نشستن. با دیدن پریناز یکی از ابروهام از روی تعجب بالا رفت. صدای پدرام باعث شد تا بهش نگاه کنم.

-پارسال دوست امسال آشنا بی معرفت. سال به دوازده ماه سراغی از پسر عموی خوشگلت نمیگیری و حالام که بعد از قرن ها دیدیمت فهمیدیم نامزد کردی اونم بی خبر

و رو به آرتام گفت:

-البته خیلی خوشبختمااا.

آرتام جوابشو با لبخندی داد. گفتم:

-تو که خیلی ادعای معرفت داری چرا نیومدی یه سر بهم بزنی. من خونمون بودم و هیچ جایی نرفته بودم که نتونی پیدام کنی.

-من اومدم خونتون ولی تو سر کار بودی.

-خدا پدر گراهامبل بیامرزه....تلفن خیلی وقته اختراع شده.

پدرام یه ذره سرشو خاروند و گفت:

-حرف حساب جواب نداره.

و رو به آرتام ادامه داد:


romangram.com | @romangraam