#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_161
با ایستادن ماشین جلوی در خونش تازه یاد حیاطش افتادم....نمی دونم چرا انقدر از این خونه میترسم....به آرتام نگاه کردم که منتظر به در نگاه میکرد تا باز بشه. سنگینی نگامو احساس کرد و روشو برگردوند...یه ذره نگاهم کرد و پرسید:
-چیزی شده؟
سریع گفتم:
-نه نه....
و رومو برگردوندم طرف پنجره ولی سنگینی نگاهشو رو خودم احساس می کردم....سعی کردم خونسرد باشم...فقط همینم مونده بود آرتام بفهمه که من از حیاطشون میترسم. مرد جوونی در و باز کرد. سرم پایین بود و با بند کیفم بازی میکردم...خوشحال بودم از اینکه با ماشین تا جلوی ساختمون میریم ولی آرتام ماشین و نگه داشت و گفت:
-پیاده شو.
با تعجب بهش نگاه کردم که موزی خندید و گفت:
-فرامرز ماشین و میبره تو پارکینگ.
با نگاهی از روی اجبار به درختا از ماشین پیاده شدم....با صدای سلام کردن فرامرز سرم و بلند کردم و تازه قیافه شو دیدم....سنش زیاد نبود، بهش میخورد که تازه رفته باشه تو بیست سال...چشم و ابرو مشکی بود، پوست صورتش سفید بود و لپاش و نوک بینی کوچیکش بخاطر سرما قرمز شده بود...روی هم رفته خیلی بانمک و البته خوش لباس بود...جوابشو دادم. آرتام دستی رو شونش گذاشت و گفت:
-تو که باز کم لباس پوشیدی...ایندفعه سرما بخوری من دیگه معاینت نمی کنمااا.
فرامرز خندید و گفت:
-حالا میبینیم...
آرتام در حالی دستشو بلند کرد تا موهای فرامرز و بهم بریزه گفت:
-برو رد کارت. کیا خونن؟
فرامرز سریع سرشو عقب کشید تا موهایی که معلوم بود روش خیلی حساسه رو از دست آرتام نجات بده. نشست تو ماشین و گفت:
-همه هستن....یعنی همه منتظرن تا نامزدتون و ببینن.
آرتام نگاهی به من که هنوزم با ترس به دور و برم نگاه میکردم. انداخت و گفت:
romangram.com | @romangraam