#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_162
-بریم که حسابی مشهور شدی.
فرامرز ماشین و از سمت راست خونه برد توی پارکینگی که گوشه ایی از حیاط قرار داشت. راه افتادیم سمت خونه ،آرتام گفت:
-من نمی دونم اونی که این خونه رو ساخته چه فکری پیش خودش کرده...
مثل دفعه ی قبل تمام حواسم به دور و برم بود... با صدای آرتام به خودم اومدم و نگاهش کردم. اصلا نفهمیدم کی بازوشو گرفتم...سریع دستمو عقب کشیدم و پرسیدم:
-چیزی گفتی؟
کارم باعث شد که لبخندی بزنه.
-انقدر میترسی؟
-کی گفته من میترسم؟
چشماشو ریز کرد و شیطون نگاهم کرد. صاف وایستادم و گفتم:
-من اصلا نمی ترسم.
-باشه.... پس حالا که نمی ترسی بذار یه چیزی رو بهت بگم...این خونه روح داره....روزای اول که اومدم اینجا از یکی از اتاقا صداهای عجیب و غریبی میومد...اولا زیاد توجه نمی کردم ولی وقتی چند باری شیشه ی پنجره ها شکست دنبال قضیه رو گرفتم. میدونی چی فهمیدم.
-الان توقع داری حرفاتو باور کنم.
لبخند موزیانه ایی زد. سرشو آورد جلو و آروم گفت:
-بی بی گفت که یکی از اجدادمون که میفهمه زنش بهش خیانت کرده اونو کشته و بین درختای پشت خونه دفن کرده...
با ترس نگاهی به چشماش که میخندید کردم و گفتم:
-داری اذیتم میکنی.
-تازه چند وقت بعد از این موضوع جنازه ی اون جدمون و توی یکی از اتاقا پیدا کردن....می دونی تو چه وضعیتی؟
romangram.com | @romangraam