#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_160

-کار تو روز چطور بود؟

-بد نبود فقط یه ذره سرم درد گرفت.

قبل از اینکه آرتام چیزی بگه، همراه همون بیماری که چند دقیقه پیش بالا سرش بودم صدام کرد و گفت که بیمارش خیلی درد داره. از جام بلند شدم تا برم ببینم چشه که آرتامم بلند شد و گفت:

-صبر کن عزیزم، منم باهات میام.

بیتا یا خنده به آرتام اشاره ایی کرد و چشمک زد. همراه آرتام رفتیم بالا سر مریض....مریض چند ساعت بود که به هوش اومده بود و دردش شروع شده بود. آرتام گفت:

-سلام. چی شده؟

بیمار یه خانم بود که بهش می خورد سی سالش باشه...هنوزم بی حال بود. راحت نمی تونست حرف بزنه ولی با این حال به جای عملش اشاره کرد و نامفهوم گفت:

-درد.....دارم.

آرتام نگاهی به پروندش کرد و گفت:

-خب این دردا طبیعیه، تو صبح عمل کردی....

زن باز نالید و همونطور نامفهوم پشت سر هم میگفت:

-درد...دارم...دَ....درد دارم...

زن از درد دیگه داشت گریه میکرد...آرتام نیم نگاهی بهش انداخت و رو به من گفت:

-بهش یه مسکن بزن.

کاری رو که گفت انجام دادم و از اتاق اومدیم بیرون. آرتام نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

-خب دیگه میتونیم بریم.

***************


romangram.com | @romangraam