#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_159

یه ذره فکر کردم وگفتم:

-آره

علائم یکی از بیمارایی رو که صبح عمل کرده بود و بررسی کردم و از اتاقش اومدم بیرون. آرتام و دیدم که جلوی station وایستاده بود. صداشو شنیدم که از بیتا پرسید:

-این عیال ما رو ندیدین؟

بیتا در حالی که می خندید با دست به من که رسیده بودم کنارشون اشاره کرد. آرتام نگاهی بهم کرد و گفت:

-خسته نباشی.

-مرسی.

-کارت تموم شد؟

-نه...نیم ساعت دیگه از شیفتم مونده...

-ولی من کارم تموم شد...

-بیتا: خب اگر کار داری برو.

-ترجیح میدم تا آخر ساعت کاریم بمونم.

و رو به آرتام ادامه دادم:

-یه ذره باید منتظر بمونی.

-چی بهتر از این که در جوار دو تا خانم متشخص باشم؟

-بیتا: بفرمایید بشینین تا من براتون چایی بریزم.

آرتام همراهم اومد تو station و نشست و بیتا برای هر سه تامون چایی ریخت... آرتام همینطور که چایشو میخورد ازم پرسید:


romangram.com | @romangraam