#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_158
آبی که داشتم می خوردم، پرید تو حلقمو شروع کردم به سرفه کردن. آرتام چند بار آروم زد پشتم و در حالی که می خندید، گفت:
-دیدی این روش خوب جواب نمیده؟
یه ذره آرومتر شده بودم. مشکوک نگاهش کردم و پرسیدم:
-برای چی باید بیام خونت؟
-خب معلومه به خاطر بی ب.....وایستا ببینم، تو از من میترسی؟
بلند خندید و گفت:
-از دست تو....باور کن من زامبی نیستم و قرارم نیست تو رو بخورم.
اخمی کردم و گفتم:
-من کی گفتم ازت میترسم؟
-چشمات که اینو میگه....به هر حال اگر میگم فردا بیای بخاطر بی بیِ.
-بی بی کیه؟
-بی بی یکی از قدیمی ترین کارکنای خونمونه....ولی من از وقتی اومدم ایران دیدمش....اون خونه ایی که اونشب دیدی مال پدربزرگم بوده که ارث رسیده به بابام....اونطور که من شنیدم بی بی هم تو همین خونه به دنیا اومده و از همبازیای دوران بچگیه بابامه واسه ی همینم خیلی هوای همو دارن....میدونم که گزارش تمام کارای منو به بابام میده....این چند وقته گیر داده که چرا تو رو نمیبرم خونه....هرچند که میدونم کی بهش خط میده ولی بیراهم نمیگه بالاخره تو الان نامزدمی و یه بارم اونجا نیومدی...تازه به نظر من اگر قبل از اومدن بابا به نمایشم جلوی بی بی بازی کنیم خیلی بهتره چون اگر اون باور کنه راضی کردن بابام راحت تره.
نمیدونستم باید قبول کنم یا نه؟ به آرتام نگاه کردم....درسته که خیلی شیطون بود ولی بد ذات نبود و بهش نمیومد که غیر قابل اطمینان باشه. هر چند که بازم شک داشتم ولی گفتم:
-من فردا شب شیفتم.
-خب عوضش کن....یا بگو یکی جات وایسته.خودت که میدونی من تا عصر تو بیمارستان کار دارم.
-یه فکری میکنم.
-پس فردا شب میای؟
romangram.com | @romangraam