#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_154

-به من چه؟ ایشالله وقتی همه چی بهم خورد میتونن شانس شونو امتحان کنن.

-خاک بر سر بی لیاقتت. من اگر جای تو بودم بجای نشستن کنار مادربزرگم کنار اون می نشستم.

-خب اشتباه میکردی دیگه.

با اومدن مامان هر دو ساکت شدیم. مامان گفت:

-میز بچین مادر.

با پری مشغول چیدن میز شدیم داشتم کارمو میکردم که یه لحظه سرمو بالا آوردم و آرتام و دیدم که یه جور خاصی نگام میکرد. میدونستم اینا جزو نقششه واسه ی همینم ناخود آگاه نگاهم کشیده شد سمت مامانی که داشت بهش نگاه میکرد. لبخندی به آرتام زدم و ادامه ی کارمو انجام دادم. موقع شام کنارش نشستم و اونم تمام توجهش به من بود.عزیزم از دهنش نمی افتاد و حتی چند باری دستمو گرفت که منم مخالفتی نکردم. بعد از شام دوباره همه دور هم نشستن و مشغول حرف زدن شدن تنها با این تفاوت که این بار من کنار آرتام نشسته بودم.به مامانی نگاه کردم، مثل اینکه آرتام کارشو خوب انجام داده بود. ساعت نزدیک ۱ بود که آرتام گفت:

-خب با اجازتون من دیگه یواش یواش رفع زحمت کنم.

-مامان: چه زحمتی پسرم؟ کجا میخوای بری؟ شب همین جا بمون، فردام جمعه ست کاری نداری. آناهید تعارفش کن بمونه.

همین و کم داشتم که شب ور دل این بخوابم. از روی ناچاری گفتم:

-خب اگر کاری نداری بمون.

آرتام بعد از نگاه به قیافه ی ملتمسم، لبخند بانمکی زد و گفت:

-مرسی عزیزم ولی خودت که میدونی فردا کار دارم.

-هر جور راحتی.

خاله پروانه و پری و هیرادم بلند شدن که برن. آرتام با همه خداحافظی کرد و همراهش تا دم در رفتم. گفت:

-ممنون شب خوبی بود.

-مرسی که اومدی.

-تشکر نکن چون نوبت تو هم میشه که جبران کنی.


romangram.com | @romangraam