#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_153

-تهمینه راست میگه عزیزم. تو که روز مراسم نگفتی ولی حداقل تا دیرتر نشده بگو.

-بابا: الکی خودتونو خسته نکنین. هر چی بگین این بچه باز کار خودشو میکنه.

-مامانی:چی کارش داری دخترمو. حتما میدونه داره چی کار میگنه.

صورت مامانی رو بوسیدم و گفتم:

-فقط مامانی منو درک میکنه.

صدای زنگ آیفون بلند شد. از جام بلند شدم تا در و باز کنم. آرتام مثل همیشه شیک و مرتب بود. یه شلوار لی تیره و یه پیراهن مردونه ی چهار خونه به رنگ آبی تیره همراه پالتوی مشکیه کوتاهی پوشیده بود. دسته گلی رو که دستش بود گرفت طرفم و گفت:

-سلام، دیر که نرسیدم؟

-سلام، نه به موقع اومدی. بابت گل هام ممنون.

-قابل شما رو نداره.

با هم رفتیم تو پذیرایی و بهتر دیدم تا همه در حال سلام و علیک کردنن گل ها رو بذارم تو گلدون. با یه سینی چایی برگشتم تو حال و بعد از تعارف به همه دوباره کنار مامانی نشیتم.بابا رو به آرتام گفت:

-خب چه خبر؟ سرت شلوغ بود؟

همین یه جمله کافی بود تا بحث شروع بشه و همه حسابی سرگرم حرف زدن بودن. اینطوری بهتر بود و وقتم زودتر میگذشت. برام جالب بود که آرتام خیلی راحت بود و حتی به مادر و پدرم میگفت مامان و بابا. به مامان اشاره کردم که میرم تو آشپزخونه تا به غذا سر بزنم. بعد از چند دقیقه سر و کله ی پری پیدا شد و گفت:

-مردم چه خودشونو خوشگل کردن.

-اون همیشه به خودش میرسه.

-از همون اولم خر شانس بودیااا.ببین کی اومده تو رو گرفته.

-پری مثل اینکه تو بیشتر از بقیه داستان و باور کردیا.

-تو خری که باور نمیکنی...به نظر من حالا که انقدر بهش نزدیکی یه ذره سعی کن دلشو بدست بیاری. دیووونه خیلی از دخترای دور و برمون آرزو داشتن که جای تو بودن.


romangram.com | @romangraam