#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_148
- شب بخیر نیاز... خوب بخوابی
دلم از تنهاییم گرفت و تو همون حالت تقریبا بیهوش شدم
نبضم تند میزد و سرم سنگین بود و توانایی حرکت نداشتم و صدای زنگ درو میشنیدم
ولی توانایی حرکت نداشتم
بدنم خشک شده بود و تو بیهوشی و بیداری گم شده بودم
دوس داشتم بمیرم و خلاص شم از این همه درد
صدای زنگ و در تو سرم اکو میشد
صدای داد میومد
- نیاز؟
توانایی حرکت نداشتم
تنها دوست داشتم فرد موردنظر بیخیالم شه و من بیشتر بخوابم
دستایی دور کمرم حلقه شد و منو برگردوند و چشمای خمار مو بیحال باز کردم و با صدای خش دارم لب زدم:
- ب..زار بمی..رم
نگاه براق فریاد بود که نفوذ کرده بود به تار تار وجودم
با حرص از کمرم و زیر زانوم گرفت و بلندم کرد و منو گذاشت رو تخت و گفت:
- احمقی؟
با گیجی و بی حالی چشمام و باز کردم و نگاهش کردم و شل و ول غریدم:
- میخوام... ب..میرم
یهو خم شد رومو دستشو گذاشت رو دهنم و با حرص گفت:
- خفه شو
بی حال چشمامو بستم و اونم ازم دور شد
تو همون حالت افتاده بودم رو تخت و سست بودم و توانایی انجام حرکتی رو نداشتم
صدای قدماشو شنیدم و تخت بالا و پایین شد و نشست کنارم و سرمو بلند کرد و سردی لبه شیشه ای لیوانُ رو لبم حس کردم
شیرینی مایع خنکی و تو دهنم حس کردم و مجبور شدم قورتش بدم
انگار جون تازه گرفتم که چشمام و اروم باز کردم و رخ به رخ فریاد شدم
تو فاصله ی نزدیکم قرار داشت و گرمای نفساش به صورتم برخورد میکرد
نگاه گیجم و بهش دوختم و به چشماش زل زدم و اونقدر فاصلمون کم بود و اونقدر اون دوتا تیله آبی رو نگاه کردم
اون لحظه اونقدر همه چیز برام گنگ بود که تنها کاری که به ذهنم رسید و انجام دادم
دستای یخ زده و لرزونم و رو صورتش گذاشتم و تو یه حرکت اروم خم شدم و بوسیدمش.
زمان برام ایستاد
نفسش ایستاد و نفسم گرفت
قلبم انگار قصد داشت از سینم خودشو بندازه بیرون
فوری ازش فاصله گرفتم و نگاه نم زدمو بهش دوختم و اونم بی حالت نگهم میکرد
زبونم رو لبام کشیدم و اروم گفتم:
- م..ن..
صدای گرفتش خفه ام کرد:
- اومم... روم تاثیر نداشت
خشک شده نگاهش کردم که بلند شد و لباسشو صاف کرد و دستاشو تو جیبش گذاشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com