#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_143

کسی که باهاش راحت باشم

که الان بفهمتم

نه اینکه بین کلی ادم غریبه باشم که هیچ چیزی راجبشون نمیدونم

دوست داشتم محمد، رُهام یا یاسی کنارم بودن

خدایا چقدر من بدبختم اخه

پوزخندی توی دلم زدم

مثلا خواستم استراحت کنم که زانو هام خوب بشه که اونم ب لطف فریاد بدتر شد

فریاد

فریاد

فریاد

اون داره مرحله به مرحله گند میزنه به زندگیم

حتی حالا که باعث شده اینجوری بیفتم روی تخت و یه دستم توی گچ باشه و سرم باند پیچی و گذاشته رفته

در باز شد که فکر کردم صالحه و برام اب اورده اما با دیدن مردی که رو پوش سفید داشت فهمیدم ک صالح رفته آبو از سر چشمه بیاره

دکتر با لب هایی خندون به سمتم اومد و گفت:

_ سلام خانوم چه عجب بهوش اومدی، خیلیا نگرانت بودن مخصوصا ...

که با صدای خش دار فردی حرفشو خورد

_ مخصوصا این

و بعد با دست به سارین اشاره کرد

فریاد از در وارد شد

با دیدنش چشم هام برق زد

پشت سرش صالح وارد شد و به همراه چندتا کمپوت و اب میوه

پس رفته خرید که انقد طول کشیده

فریاد جلو اومد و تنها نگاه کوتاهی بهم انداخت و بعد رو به دکتر گفت:

_ وضعیتش چطوره؟

دکتر درحالیکه توی دفتر دستش چیزی مینوشت گفت:

_ خوبه دوساعت دیگه مرخص میشه، میتونین ببرینش

و بعد رو به صالح گفت:

_ اب نخوره، فقط ابمیوه و کمپوت این چیزا

همشون باشه ای گفتن

انگار نه انگار که طرف مخاطبش صالحه



بعد از رفتن دکتر، صالح نزدیک تختم اومد و پلاستیک رو روی میز کنار تخت گذاشت بعد از توش یک پاکت آبمیوه برداشت و توی لیوانی ریخت و بعد نی قرمز رنگی داخلش گذاشت و نزدیکم اومد تا لیوان رو به دستم بده که سارین از جاش پرید و لیوانو از صالح گرفت که صالح چشم غره ای بهش رفت اما سارین بیخیال نسبت بهش نزدیکم شد و دستشو زیر سرم گذاشت و کمکم کرد توی جام بشینم و بالاخره نی ابمیوه رو توی دهنم گذاشت

بالاخره بهم یکم اب دادن

داشتم از تشنگی هلاک میشدم

بعد از خوردن دوتا لیوان پر از آبمیوه و رفع تشنگیم دوباره سرجام دراز کشیدم

_ بدبخت داشته میمرده

بالاخره صداش در اومد و یه حرفی زد

حتی از وقتی اومده بود یک معذرت خواهی هم نکرده بود

حدودا نیم ساعت بود که همه ساکت شده بودن و حرفی نمیزدن

منم که حتی اگه میخواستم نمیتونستم حرف بزنم

romangram.com | @romangram_com