#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_142
با چشم های خمار نگاهش کردم و جوابشو دادم اما تنها لبام بود که باز و بسته میشد و هیچ صدایی از بینشون بیرون نمیومد
قطره اشکی ناخوداگاه از چشمم روونه شد و بخاطر درد ناشی از تلاش برای حرف زدنم بود
سارین که دید نمیتونم حرف بزنم با صدایی که خش توش افتاده بود گفت:
_ نمیخواد حرف بزنی ... نمیخواد
و بعد با عصبانیت زیر لب غرید:
_ میکشمش ... میکشمش
و یکباره از جاش بلند شد و به طرف در رفت که عارف و صالح که تا اون لحظه ساکت بودن و کاری نمیکردن جلوشو گرفتن و عارف سارینو گوشه ای کشید و پچ پچ کنان شروع کرد باهاش حرف زدن که بخاطر بیش از اندازه اروم بودن صداش نمیفهمیدم و اصلا هم حال تیز کردن گوشهامو نداشتم
با اعصابی متشنج به بیرون نگاه کردم
حتی نیومده بود بالای سرم
حتی حالمو نیومد بپرسه
اره خب
مطمئناً رفته دنبال بهار
کنار اونه
اونکه منو نمیچسبه بهارو ول کنه
با فکر کردن به این ها نفسی عمیق کشیدم که باعث سوختن گلوم شد و تازه یادم افتاد که شدیدا تشنمه
با چشم به صالح نگاه کردم جوری که بفهمه ازش چیزی میخوام
صالحم با دیدن نگاهم جلو اومد و پرسید:
_ چیزی میخوای نیاز ؟
سرمو تکون دادم و به پارچ تیکه تیکه شده که روی زمین بود خیره شدم
_ آب میخوای ؟
با حرص نگاهش کردم
خب چه چیزی غیر این میتونست باشه
مثلا شیشه خورده های روی زمینو میخوام؟؟
حیف که نمیتونستم حرف بزنم
برای همین فقط نگاه حرصیمو بهش دوختم و کلافه سرمو تکون دادم
_ الان برات میارم
و از جاش بلند شد و به سمت در رفت که سارین از حرف زدن با عارف دست برداشت و پرسید:
_ کجا میری؟
صالح نیم نگاهی به من انداخت و گفت:
_ نیاز تشنشه میرم آب بیارم و یکیم بیارم شیشه هارو تمیز کنه
سارین سری تکون داد که عارف گفت:
_ چرا دکتر نمیان؟ مثلا بیمارش بهوش اومده ها
سارین درحالیکه به طرف تخت میومد گفت:
_ چند دقیقه دیگه میاد
بعد با چشم و ابرو به عارف اشاره زد
گیج نگاهشون کردم
چقد سخته که نمیتونم حرف بزنم
دوست داشتم به یک نفر زنگ بزنم
romangram.com | @romangram_com