#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_141

- نیاااز

- اینجاست

صدای پا

نفس نفس

ضربان قلبم که ایستاده بود

- فریاد چشماشو باز نکنه همین جا چالت میکنم

صدای داد مسترب فریاد:

- صالح برو سارین رو خبر کن با گشت بیان اینجا

صدای پا...

بازم صدای خراشیده مرد عصبی:

- احمقِ کثافت بلایی سرش بیاد میکشمت

صدای نگران فریاد رو شنیدم:

- داداش بیا آهنو برداریم حس میکنم نفس نمیکشه!

صدای پا...

نفس نفس

دو تا مرد که عجیب برام‌ آشنا بودن

یکی آشنا و اون یکی غریبه ی آشنا

کتفم آزاد شد و دوس داشتم چشمامو باز کنم ولی کم‌ کم نفسم‌ نمیکشیدم چه برسه به چشم باز کردن

دستایی رو روی صورتم حس کردم و نفسای داغش که به صورتم میخورد

داغی دستای بزرگ و زبری که دور مُچم حلقه شد و غرش خشنش:

- داره میمیره احمقِ عوضی

قبل از اینکه بپردازم چی گفته یا جواب فریادو بشنوم داغی لباش و رو لبام حس کردم و نفساش که وارد ریه هام میشد و منی که مرده بودم و احیا میکرد

با نفس دیگه ای که ازش گرفتم چشمامو باز کردم و چشماشو دیدم و نگاهم گیج شد و گنگ شد و چشمام بسته شد و بیهوش شدم



با درد زیادی پلک هامو باز کردم

سرم درد میکرد و تمام بدنم تیر میکشید

جوری که انگار یه تریلی از روم رد شده بود یا اینکه داشتن با باتوم بهم ضربه میزدن

بعد از اینکه از درد بدنم گذشتم به اطرافم چشم دوختم

محیط سفید دورم به همراه بوی الکل نشون میداد که توی بیمارستانم

توی جام نیم خیز شدم که درد فجیحی توی بدنم پیچید و احساس کردم تک تک استخونام ترک خورد

گلوم خشک بود و واقعا میسوخت و شدیدا آب میطلبید

برای همین با تمام دردی که تو بدنم بود کمی تو جام بلند شدم و دستمو به طرف پارچ آب کنار تخت کشوندم و سعی کردم برش دارم که بخاطر ضعف یکباره ی چشم هام و گیج رفتن سرم پارچ از دستم افتاد و صداش مثل ناقوسی توی سرم پیچید

بی حال روی تخت افتادم

به محض تیکه تیکه شدن پارچ در با ضرب زیادی باز شد و سه نفر با هل زیاد توی اتاق پریدن

با چشم هایی تب حال بهشون نگاه کردم

عارف و صالح بودن و جلوتر از همشون سارین که از چهره تک تکشون نگرانی میبارید

بی توجه به اونا با چشم دنبال یک نفر دیگه گشتم

کسی که باعثش بود اما پیداش نکردم که باعث شد بغضی توی گلوم بالا و پایین بشه

سارین با صدایی پر از نگرانی و التماس صدام زد:

_ نیاز ... نیاز حالت خوبه؟

romangram.com | @romangram_com