#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_144
همینطور در سکوت به سقف زل زده بودم که عارف از جاش بلند شد و گفت:
_ من میرم کارای ترخیص رو انجام بدم
که فریاد از جاش بلند شد و دستشو روی شونه ی عارف گذاشت
_ من میرم
و بعد نگاهشو بهم دوخت و گفت:
_ زود حاضر شو
با تعجب نگاش کردم
این بشر یه ریزه احساس نداشت
بعد از رفتن فریاد سارین کمکم کرد که از جام بلند شم و بعد ازون عارف رفت و یه پرستار صدا زد که توی پوشیدن لباس هام کمکم کنه
بعد از تقریبا یه ربع طول کشیدن لباس هام صالح برام ویلچری اورد و سارین هم مسئول هل دادنم شد
بعد از خارج شدن از بیمارستان با احتیاطی که سارین به خرج میداد سوار ماشین شدم و به طرف تهران راه افتادیم
من و فریاد توی یه ماشین بودیم
صالح و سارین هم توی ماشین خودشون
قرار بود توی ماشین سارین باشم اما ازونجایی که زندگی من روی دایره بود برای فریاد و اینکه دوست نداشتم با سارین دوباره پا توی اون محله بزارم سوار ماشین فریاد شدم و اینکه فریاد هم برای اولین بار به این کار تمایل نشون داد
توی راه به سفارش سارین انقدر ابمیوه و کمپوت خوردم که باعث شد گلوم باز بشه و بتونم حرف بزنم
_ کی پیدام کرد؟
با شنیدن صدای خودم هنگ کردم
صدایی فوق العاده خش دار
البته نه خش دار مثل فریاد خش دار و گوشخراش مثل گیتار خواننده های راک
نگاهی با چندش بهم انداخت و بی رغبت جواب داد:
_ فرقی ب حالت میکنه کی نجاتت داده؟
اومدم جوابشو بدم که سریع ادامه داد:
_حرف نزن لطفا صدات گوشامو آزار میده
و بعد نگاهی زیر چشمی بهم انداخت و دوباره به جاده چشم دوخت
_ من نجاتت دادم
که بعد از چند ثانیه متاسفانه ای چاشنی حرفش کرد
با تعجب نگاهش کردم
نه بخاطر حرف هایی که زده بخاطر اینکه من حس میکردم شخص دیگه ای اینکارو کرده
من مطمئنم
_ اما تو نبودی، یه صدای دیگه ای بود، شک ندارم
بعد از گفتن حرف هام سرفه هایی وحشتناک پشت سر هم کردم
دستمالی برداشت و به طرفم گرفت:
_ بهت یاد ندادن جلو دهنت و بگیری؟
بی توجه به حرفش دستمالو گرفتم و گفتم:
_ جوابمو بده
دوتا دستاشو دور فرمون پیچید و گفت:
_ بهت گفتم من بودم، شخص دیگه ای نبود، حالام ساکت شو صدات واقعا ازار دهنده و رو مخه
بخاطر گلوم ترجیح دادم حرف نزنم و اینکه از حالت روانیش میترسیدم برای همین تا تهران هیچ حرفی نزدم
بالاخره جلوی در خونه ترمز زد
romangram.com | @romangram_com