#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_136


- وای به‌ حالت دروغ‌ بگی، من کار دارم‌ فعلا

- باشه به هستی سلام برسون بای

گوشی‌ رو از گوشم فاصله دادم و تازه متوجه سکوت‌ ماشین و‌ نگاه‌ سنگین فریاد از آینه‌ به‌ خودم‌ شدم

پووف‌

گند‌ زدم

چرا این همه‌ بلند‌ حرف‌ زدم

خاک تو‌ سرم

با حرص نگاهمو از فریاد جدا کردم و به منظره ی بیرون‌ زل زدم

چند دقیقه بعد ماشینو نگه داشت و من‌ مثل‌ زندونی که آزاد‌ شده با سرعت در ماشین رو باز کردم و از اون‌ فضای‌ خفه خارج شدم

فریاد نیشخند تمسخر آمیزی‌ بهم زد

دندونامو رو هم‌ سابیدم

حیف که دوسش داشتم

حـــیـــف

دورمون خیلی شلوغ بود

صالح و عارفم از ماشین پیاده شدن

عارف با ابرو های بالا‌ رفته شیطون نگاهم کرد و به فریاد اشاره کرد و من با حرص پامو‌ به زمین کوبیدم

همون‌ لحظه یهو یه ماشین آشنای‌ خوشگل کنارمون پارک کرد و در ماشین باز شد و صالح با هیجان‌ رو به فریاد گفت:

- خواستم سوپرایزت کنم، بهش خبر دادم‌ بیاد

فریاد گیج به صالح زل زد و گفت:

- کی؟

از تو ماشین فردی بیرون اومد که باعث شد من‌ لبخند شرارت‌ باری‌ بزنم و‌ نگاه فریاد رو لبخند شرارت آمیز من خشک شد و هم‌ زمان بهار با لبخند گفت:

- سارین



سارین با دیدن من خشکش زد و من ابروهامو با شیطنت بالا انداختم و گفتم:

- سلام سارین

نگفتم استاد تا فریاد متوجه صمیمیتمون بشه و دِق کنه!

سنگینی نگاه براق و تیز فریاد رو حس میکردم

سارین مبهوت با چشمایی روشن اروم گفت:

- نیاز اینجا چیکار میکنی!؟

لبخند ملیحی زدم و با عشوه و اروم گفتم:

- همکار فریادم

سارین نگاه خیره و پر هیجانشو به فریاد دوخت و گفت:

- پس چرا به من نگفتی فریاد؟

اینو که گفت از عمد نیشخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم:

- حتما یادش رفته

فریاد برگشت و نگاهم کرد

جوری نگاهم کرد که نیشخند رو لبام‌ ماسید

برگشت سمت سارین و نیشخندی زد و گفت:

- چیز مهمی نبود که بگم


romangram.com | @romangram_com