#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_128


وقتی دیدم حرفی نمیزنن به طبع ازون ها خواستم بالا برم که صدای خش دار و ملتمس فریادو شنیدم:

_ اخه لعنتی تو چی داری که هیچکی نداره؟

و بعد صدای گرفته و ناراحت بهار که با التماس آزادیشو از بین دست های فریاد میخواست و حرفی که زد:

_ فریاد مرگ من ولم کن، بیخیالم شو، من دوست ندارم

این حرفارو درحالیکه روی پیچ پله بودم و به پایین نگاه میکردم شنیدم

بعد از تموم شدن حرفش فریاد بهارو از آغوشش جدا کرد و بازوهاش رو گرفت و با همون لحنی که فقط مختص بهار بود از بین دندون های قفل شدش آروم غرید:

_ دیگه حق نداری این حرفو بزنی

و بعد با فریاد ادامه داد:

_ فهمیدی؟

بهار که شبیه گنجشکی کوچیک دست یک گربه وحشی بود سرشو تکون داد و فریاد با گفتن خوبه ای بازو هاشو ول کرد و طبق عادتی که ازش فهمیده بودم چندبار پشت سرهم چنگی به موهاش زد و بعد آستین های لباسشو نا مرتب بالا برد و تا زد و با چند قدم بلند از بهار دور شد و به سمت انتهایی ویلا رفت که نمیدونم کجا بود

بعدا حتما نگاه میکنم

دقیقا موقعی که فریاد رفت بهار روی زمین افتاد و دست هاشو روی صورتش گذاشت و بلند بلند شروع کرد به گریه کردن

اول خواستم توجهی بهش نکنم و تنفرمو الویت قرار بدم اما نا خوداگاه فکری توی سرم جرقه زد و همچنین دلم برای اون دختر فقط کمی سوخت

برای همین اومدم که از پله ها پایین بیام که بعد چند از پله صدایی جدید و تازه منو سرجام متوقف کرد

_ بهتره نری، فریاد خوشش نمیاد بقیه توی مسائل خصوصیش دخالت کنن

به سمتش چرخیدم

بالای پله ها ایستاده بود و دست هاشو توی شلوار ورزشی ادیداسش فرو برده بود و موهای خیسش روی پیشونیش چسبیده شده بود

چند پله پایین اومد و روبه رو قرار گرفت و همچنان که به بهار زل زده بود البته از نظر من اینطور بود ادامه داد:

_ بهار خودش باید مشکلشو حل کنه

و بعد نگاه تیزشو به سمتم نشونه گرفت

موهامو پشت گوشم دادم و بدون حرف زدن از کنارش رد شدم که صداش بلند شد

_ دختر سرکشی اما جلوی فریاد اینکارارو نکن، اون دیوونه تر ازین حرفاس و با این چیزا نمیتونی اونو عاشق کنی

و بعد خیلی سریع پایین رفت و بدون توجه از کنار بهار رد شد

این عارفم زود جوگیر میشدا

عصبی پوفی کردم

از همشون بدم میاد

یه مشت ادم پولدارِ مُرَفَه و گند اخلاق

پامو روی زمین کوبیدم و راه افتادم

بالاخره وارد خونه شدم و جلوی سوت زدنمو به زور گرفتم

فضای گرم خونه باعث شد سرمای استخون سوز رو از یادم ببره

این عارف چرا موهاش خیس بود تو این سرما !

از پله های چوبی اروم بالا رفتم

عجب خونه ای!

توی پاگرد اول ایستادم

دوتا پاگرد بود اما من نمیدونستم کدوم اتاق باید برم

برای همین شروع کردم به باز کردن در تک تک اتاق ها که با باز کردن در یکیشون که رنگ درم نسبت به بقیه درها نسبتا پر رنگ تر بود حداقل دو درجه مبهوت موندم



درو کامل باز کردم و داخل شدم و با تعجب به اطراف چشم دوختم

اتاقی پر از عکس در اندازه های متفاوت، از زوایای متفاوت چهره دختری که بعضی جاها خندونه و بعضی جاها غمگین


romangram.com | @romangram_com