#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_127

_ از این دوست مریضت بپرس

فریاد به صالح نگاه کرد و با دندونای کلید شده لبخند حرصی ای زد و گفت:

_ نگاش کن، انگار ساخته شده بره رو اعصاب من

نیشخندی زدم و با حرص گفتم:

_ همینه که هست

فریاد برگشت سمتم و‌ اروم و ترسناک گفت:

_ وای نیاز فکرشو بکن زیر برفا از سرما و کمبود اکسیژن اول خفه شی بعد منجمد

چشماشو گرد کرد و گفت:

_مرگ اینطوری بهتره فکر کنم؟

بعد متفکر به صالحه مبهوت زل زد و گفت:

_ اووم، تو پیشنهادی نداری؟

صالح با بهت گفت:

_ فریاد

فریاد یهو پکر شد و دست به جیب رفت سمت ویلا و گفت:

_ خفه شو

چشمام گرد شد و صالح با حرص گفت:

_ دیوونه شد باز

یه پسر قد بلند از ویلا اومد بیرون و با دستش کلاهشو درست کرد و بهم نگاه کرد و سلام داد و منم با کمی دقت فهمیدم که تو ماشین کنار صالح نشسته بوده

صالح کلافه گفت:

_ نیاز جان ایشون یکی از همکارا و دوست من و فریاد هستن، عارف

عارف نگاه قهوه ایشو بهم دوخت و‌ با لبخند باهام دست داد و منم نگاهش کردم و اروم گفتم:

_ نیازم

صالح با لبخند گفت:

_ تعریفتو قبلا کردم

لبخند سردی زدم و به ویلای رو به روم زل زدم

چه‌خرپولن اینا !

سنگای سیاه و درای طلاییش

سقف ایوونی شکلش

به زور پاهامو‌ رو جا پای عارف گذاشتم تا لیز نخورم

همه جا سفید و‌ برفی بود

منظره ی خیلی قشنگی بود

فکر نمیکردم اینجا ام پارتی و‌ پول داریشونو نشون بدن

بدون توجه به نگاه خیره اشون وارد ویلا شدم و واقعا سرد بود

مطمئن بودم نوک بینیم سرخ شده

با دیدن صحنه رو به روم خشکم زد



سر جام مبهوت به صحنه رو به روم چشم دوختم

فریاد دستاشو دور کمر بهار قفل کرده بود و با تمام حسی که میشد چشم هاشو بسته بود و سرشو توی موهای بهار فرو برده بود و نفس های عمیقی میکشید

انگار اخرین نفس هاشه و دیگه نمیتونه نفس بکشه و در این بین اصلا به تقلا و دست و پا زدن بهار و جیغ هاش توجه نمیکرد

به صالح و عارف نگاه کردم که شاید حرفی بزنن و مانع کار فریاد بشن اما هر دوشون سرشونو پایین انداختن و از پله های مارپیچ گوشه ی ویلا بالا رفتن

romangram.com | @romangram_com