#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_83


وضو گرفتم و سر سجادم از خدا خواستم به حق بنده های صالحش آبتین مشکلی نداشته باشه...

دعا کردم دلمو آروم کنه...

کمکم کنه و...





نیلوفر :

زندگیم کاملا عادی و روزمره بدون هیچ اتفاق جالبی سپری میشد...





درس و دانشگاه، تنها کار مفید زندگیم بود...

اصفهان که بودم باشگاه میرفتم، زبانم هم تافلشو گرفته بودم و یه ترم فقط وقت شد تدریس کنم چون باید میومدم تهران...





پیانوهم اصلا دیگه دلم نمیخواست نزدیکش بشم...

امروز کلاس نداشتم و بیکار و بی عار داشتم تو خونه ول میچرخیدم...





چند وقت بود خرید نرفته بودم...

با همین فکر رفتم سر کمدم و شروع کردم به آماده شدن...

از لحاظ مالی هم مشکل نداشتم و میتونستم هر چی میخوام بخرم...





آخه این چند وقته سود پول تو بانک جمع شده بود...

خب چی بپوشم؟

یه مانتو سبز مغز پسته ای به همراه شال و شلوار صورتی بسیار ملیح و کفش مغز پسته ای...





ادکلن ورساچی هم زدمو کیفمو برداشتم و رفتم بیرون...

وای اگه طناز بفهمه تنهایی رفتم خرید میکشتم...





رفتم سمت تیراژه و بعد از پارک ماشین رفتم تا کارت رو خالی کنم

همه چی خریدم ...

کفش ،کیف ،ساعت ،بدلیجات ،مانتو ،روسری ،شال و.....





خسته که شدم به ساعت نگاه کردم و فهمیدم یه سه ساعتی هست که دارم خرید میکنم ...

تصمیم گرفتم برگردم خونه که یهو برق یه شیءی چشممو زد ...





یکم جلو تر رفتم دیدم یه ست گردنبند زنونه و مردونس ...

نقره بود و خیلی شیک ...

داخل مغازه شدم و به مغازه دار گفتم برام بیارتش ...





طرح عجیبی داشت ...

از مغازه دار خواستم که فقط زنونش رو بردارم که گفت نمیشه و سته و اینا ...

romangram.com | @romangraam