#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_82




لباس راحتی پوشیدم و رفتم آشپز خونه...





خب وقت که کمه، غذاهایی هم که تو ذهنمه طول میکشه....





فهمیدممممممممممممم

یه چند تا بسته همبرگر آماده (به تعداد البته چند تا بیشتر) گذاشتم بیرون...





اوا نون همبر نداریم که....

بزار به طنی بگم ندارن عایا....





ازش پرسیدم گفت صب کن برم بپرسم....





تا بیاد خوراکی ها رو تو انواع بشقاب های ریختم و بردم گذاشتم رو میز البته میوه ها رم گذاشتم....





موهامو که تو صورتم بود و دادم عقب و نشستم روی یه مبلای تک نفره.....





دوستان عزیزم هم که ماشاءالله معذب بودن روی هم لم داده بودن و داشتن میخوردن...





در باز شد و بوی انبر آمد....

اوخ معذرت

در باز شد و طناز همراه با نون های همبر آمد...





تا بچه ها داشتن میخوردن رفتم تو آشپزخانه و غذا رو آماده کردم...





مخلفاتم تو بشقاب گذاشتم و بچه ها رو صدا زدم...

امشب دلم خواست رو مبل ها در حال فیلم غذا بخوریم و بچه ها هم استقبال کردند...





فیلم عاشقانه و طنز گذاشتم و نشستیم پاش....

مث یه رمان بود، حال کردیم باش...

دیگه آخرش اشک از چشمامون میومد...

غذا که تموم شد یادم اومد آبتینم یعنی چی میخوره؟

اونم مث من بیقراره؟

بمیرم براش...

خیلیییییییییی نگرانش بودم...

کم چیزی نبود که بهم میگفت ماما...

romangram.com | @romangraam