#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_211


توی آینه اتاق آبتین به خودم نگاه کردم و از مرتب بودنم اطمینان حاصل کردم...

سریع از اتاق خارج شدم و رفتم پیش آرتیمان و خاتون...

سلام کردم که آرتیمان گفت :

سلام خانومی چطوری...

یعنی جا داشت غش کنم اون وسط..

با صدایی که یکمکی لرزش داد گفتم :

خوبم تو چطوری...

اونم گفت خوبه....

گرمم شده بود و همین هم باعث شده بود کلافه باشم....

آرتیمان که رفت اتاقش خودمو ول کردم روی مبل...

چشمامو بستم و به خودم تشر زدم :

اه چته دختر، عین دختر های آفتاب مهتاب ندیده...

خودتو جمع و جور کن بابا...

چیزی نیست... همون استاد بداخلاق و مغرورس...

ضایع بازی در نیار...

آها حالا شد...

حالا نفس عمیق بکش و عین آدم رفتار کن....

نفس عمیقی کشیدم و با صدای آرتیمان کنار گوشم پریدم بالا و جیغ خفه ای کشیدم....

قفس سینم تند تند بالا و پایین می شد....

با قرار گرفتن لیوان آب جلو صورتم، لیوان رو گرفتم و تا تهش یه نفس خوردم...

بعد از خوردن آب احساس بهتری میکردم...

به سمت آرتیمان ترسیده کنارم چرخیدم و اخم کردم... گفتم :

مگه مریضی... قلبم وایساد... بابا قلب من مریضه... رعایت کن...

سرشو انداخت پایین و گفت :

ببخشید نمیدونستم میترسی...

دیگم حرفی از مرگ نزن...

حالا هم برای جبران میتونم ازت خواهش کنم دعوت شام منو بپذیری بانو؟؟؟

گفتم :

باش... اما آبتین؟

گفت :

خاتون هست... بهانه نیارها...

گفتم :

باشه... چه میشه کرد...

خندید و گفت :

از دست تو... نه که توهم دوست نداری....

با گفتن ایش سرمو برگردوندم که خندش شدت گرفت....

گفت :

پاشو آماده شو بریم...

منم گفتم :

آماده تر از این؟ تو باید آماده شی..

با گفتن پنج مین دیگه میام رفت توی اتاقش...

چقد همه کاراش دوست داشتنیع...





آرتیمان :

کارام که تموم شد کتمو از روی دسته صندلی برداشتم و راهی خونه شدم...

آهنگ ملایمی گذاشتم و تخت گاز تا خونه روندم...

romangram.com | @romangraam