#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_210


به زور بلندش کردم و نفس زنون رفتم تو آشپزخونه پیش خاتون...

من:

سلام خاتونی...

خاتون :

سلام گل دختر. وای خدا مرگم بده آبتینو بزار پایین کمرت درد میگیره...

منم از خدا خواسته گذاشتمش زمین و نفس راحتی کشیدم....

از خاتون پرسیدم :

خاتون آرتیمان خونه نیست؟

خاتون :

نه مادر، راحت باش...

مانتو و روسریمو در آوردم...

تیشرت کرمم با شلوار قهوه ایم خیلی به هم میومدن...

موهامم باز کردم و مرتب جمعشون کردم....

دیدم صدای آبتین نمیاد که نگران شدم...

رفتم ببینم کجاس که دیدم تو اتاقشه و اتاقو کن ف یکون کرده...

خیلیییییییییی هم ریلکس....

با لبخند به چار چوب در تکیه دادم و بهش خیره شدم...

دنیای بچه ها دنیای قشنگیه...

دنیایی پر از گل های رنگی...

بدون غصه و درد...

پر از لبخند های امیدوار....

پر از آرزو های رنگارنگ...

یادم به بچگی های خودم افتاد...

همیشه دوست داشتم بزرگ شم...

اما حالا بزرگ شدم و تازه میفهمم چه آرزوی مسخره ای داشتم....

با شنیدن صدای خاتون که اسممو میگفت به خودم اومدم...

برگشتم سمت خاتون و گفتم :

جونم خاتون؟

خاتون :

بی بلا دختر، بیا چایی بخور....

من:

چشم اومدم...

نگاهی دیگه به آبتین انداختم و بعد از اینکه مطمئن شدم کاری نداره رفتم پیش خاتون نشستم.....

اونم درحال خوردن چایی یکی دیگه از خاطرات شیرین زندگیشو برام تعریف کرد....

واقعا به عشقشون غبطه میخورم... که هنوز که هنوزه با اومدن اسم شوهر خدابیامرز خاتون اشک تو چشماش جمع میشه....





نیلوفر :

چایی همزمان با تموم شدن خاطره ی خاتون تموم شد...

به خاتون اجازه ندادم بلند شه و خودم لیوان ها رو بردم اشپزخونه و شستمشون....

تازشم کلی دعا خیر نصیبم شد....

لیوان ها که شستنشون تموم شد صدای زنگ در اومد و خبر از اومدن آرتی داد....

سریع لباس هامو پوشیدم و رفتم پیش آبتین....

دیدم وسط وسایل هاش خوابش برده...

تنها کاری که کردم این بود که گذاشتمش رو تختش و پتوشو روش انداختم...

صدای سلام علیک خاتون و آرتی که اومد تپش قلبم زیاد شد...

طوری که حس کردم تموم دنیا صداشو میشنوند...

romangram.com | @romangraam