#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_212


مسیر نیم ساعته رو یه ربعه رسیدم...

دم خونه زنگ رو فشار دادم...

با باز شدن در رفتم داخل...

به در اصلی که رسیدم کفش های نیلوفر رو دیدم...

پس اونم هست...

حالا جوری میگم انگار قبلا نبوده...

وارد خونه شدم که خاتون اومد سلام علیک کرد...

منتظر بودم نیلو بیاد که زیاد طول نکشید که اومد...

وقتی بش گفتم خانومی خیلی راحت دستپاچه شدنشو دیدم...

و لرزش صداش مهر تایبدی زد به دستپاچگیش....

رفتم لباس ها مو عوض کردم...

وقتی برگشتم توی سالن دیدم نیلوفر روی مبله و چشماش بسته... اونقدر توی خودش بود که متوجه اومدن من نشد...

برای همین هم وقتی صداش زدم پرید بالا...

چون ترسیده بود براش آب ریختم و دادم دستش...

ابو که خورد آروم شد...

برگشت سمتم و گفت :

مگه مریضی... قلبم وایساد... بابا قلب من مریضه... رعایت کن..

با شنیدن این حرفش عذر خواهی کردم و بش گفتم حرف از مرگ نزنه...

برای عذر خواهی و خوشی دل خودم ازش دعوت کردم بریم شام بیرون که خواست بهونه بیاره...

اما تیرش به سنگ خورد...

حواسم نبود که لباس پوشیدس واسه همین سوتی دادم...

بعدم ازش پنج دقیقه وقت گرفتم تا برم لباس ها مو عوض کنم...





آرتیمان :

تیشرت جذب کرم با شلوار قهوه ای پوشیدم تا با نیلو ست باشم...

کت تک قهوه ای مو هم برداشتم تا دم رستوران بپوشم...

عطر تلخ زدم و موهامم با دست مرتب کردم...

و اینگونه آماده شدم...

رفتم بیرون که دیدم نیلوفر داره کفش هاشو میپوشه...

با گفتن من آماده ام اعلام حضور کردم...

جدیدا زیاد تو هپروته ها...

خودمم کفشای قهوه ای مو پوشیدم...

عینهو شکلات...

نیلو هم که کفشاشو پوشید با هم رفتیم توی آسانسور...

دکمه پارکینگ رو زدم و خودمو مشغول دیدن در و دیوار کردم که یهو چشمام هرز نره و نیلو معذب نباشه.....

هر از گاهی به نیلو یه نگاه مینداختم که میدیدم استرس داره و هی با دستاش ور میره..

با رسیدن آسانسور به پارکینگ نیلوفر آشکار نفس راحتی کشید...

سوار ماشین شدیم و از پارکینگ خارج شدیم...

توی راه نه من نه نیلو هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم و سکوت بینمون رو ترجیح دادیم...

موقع رسیدن به رستوران استرس گرفتم...

خوب بالاخره یکی از مهم ترین شب های زندگیم بود...

رستوران مال یه دوستام بود و برای همین راحت بهم طبقه بالا رو کمپلت داده بود..

منم به صورت خوشگل و در خور این شب داده بودم تزیینش کنن...

دم در کلی بهمون احترام گذاشتن..

خخخ احساس مهم بودن داشتم...

وارد رستوران شدیم که پیش خدمت مسوول طبقه بالا بهم علامت داد همه چیز اوکیه...

romangram.com | @romangraam