#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_172


و باز هم بی توجه به اونا رو به تانی گفتم :با ماشین خودت اومدی دیگه؟؟؟؟





اونم گفت :نه بابا... داشتم میومدم دیدم این پسر عموهام که میبینیشون آوار شدن و منم ماشین نیاوردم و با ماشین سامی اومدیم....





گفتم :اوک... پس بیا تا خونه بی بی پیدا بریم نری زیر منت اینا....





گفت :اوک... بیا بدوییم....





منم گفتم :پایتم بدجورم....





با یک دو سه ای که گفتیم دو رو شروع کردیم..... با یهویی دویدنمون پسرا تعجب کردن....





سرعت من بیشتر بود چون بدنم گرم تر بود.... به نصفه راه که رسیدیم تانی گفت :





وای نیلو نفسم... آب نداری؟؟؟





گفتم :

نه... اما یکم دیگه بریم جلو چاه هست....





اونم اوک رفتنو داد.... به چاه که رسیدیم پشیمون شدیم.... آخه زنا اونجا جمع شده بودند....





سعی کردم بی توجه به اونا آبمو بخورم که موفقم شدم.... تانی گفت :دارن میخورنمون ها... زود جیم شیم.





منم سریع آب خوردنمو تموم کردم و به قول تانی جیم شدیم....

بارسیدن به راه اصلی......





نیلوفر :

با رسیدن به راه اصلی پسرا رو دیدیم که هلک و هلک دارن میان...





عخی الهی... مادر به فدا تنبلیتون... ماشاءالله یکی از یکی خسته تر.... نه که کلی کار کردن... اصن ماشین کجاس؟؟؟





دیدن که دیدیمشون اما خب ما که بیکار نیستیم وایسیم براشون... بخاطر همین به راه خودمون ادامه دادیم....



romangram.com | @romangraam