#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_173
گوشیم که تو جیبم بود زنگ خورد.... برش داشتم که دیدم استاد تکواندومه.....
اون!!!!
اینوقت صبح!!!!
یعنی چی شده؟؟؟
تماسو برقرار کردم... بخاطر همین دست از راه رفتن کشیدیم....
_سلام استاد...
-سلام نیلوفر خانوم... یه وخ کلاسارو نیای ها... اون تانیا هم بدتره تو.... بابا چیز زیادی تا مسابقه نمونده ها....
_اولا که استاد ما آماده ایم و صد درصد طلا رو شاخمونه.... دوما بیرون شهرم استاد با تانیا جان.... بخاطر همین کلاسا رو نمیتونیم بیایم....
-به هرحال... من ببینم حتی نقره هم آوردین بیچارتون میکنم... یادتون باشه ها.....
ووییییییی چه ترسناک... بعد از یکم زر زدن که حال توضیحشو ندارم قطع شد.....
تانی :چی میگفت؟
_شکایت میکرد چرا کلاس هارو نمیریم... منم زر زدم طلا میگیریم حالا نقره هم بگیریم بدبخت میشیم....
-تو روحت عزیزم... راه بیفتیم؟
_اوم... اوک...
پسرا تازه به جایی که ما ایستاده بودیم رسیدن.... اونم با چشمای خمار در اثر خواب....
نکنه فک کردین مشکل دیگه ای دارن؟؟؟
دوباره خواستیم راه بیفتیم که صدای گوشیم اومد....
هووف مخابراتم من امروز.... خوابمم که به کل پر....
دریا بود.... تماس برقرار کردم....
romangram.com | @romangraam