#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_171


یه شلوار ورزشی مشکی که دوتا خط سفید بغلش داشت پام کردم +کاپشن ورزشی سفید مشکی ستش....

شال مشکی هم سرم کردمو کپ ارتشیمم گذاشتم سرم....

خو چیه دلم تیپ اینطوری خواست... دستبند چرمی دم دستی هم برداشتم و گذاشتم تو جیبم که تو راه ببندم....

کلا بدون دستبند جایی نمیرم.....





کفش اسپرت سفید پوشیدم و زدم بیرون.... میدویدم به دودلیل...

یک. ورزش صبحگاهی حالا که بیدار شدم...

دو. زود به تانیا برسم....





اونقدر عجله کردم که اصن یادم رفته بود رژ بزنم..... آخه یکی بگه خنگولکم شش و نیم صبح کی بیداره که ببینتت....





که البته به وسط روستا که رسیدم دیدم همه زنا دارن از خونه ها بیرون میان که برن چشمه....





تو این چند روز کاملا با برنامه زندگیشون آشنا شده بودیم خخخ....





از بغل هرزنی که رد میشدم چپ چپ نگام میکرد.... یکم جلو تر رفتم که تانی رو با تیپ اسپرت دیدم و البته کپ....





دیگه شدیم نور علی نور با جنگولک بازی هامون.... آخه همو که دیدیم جیغ زدیم و پریدیم بغل هم....





با صدای خنده چند نفر برگشتم که دیدم امیر و آرتی و رامیار با چند تا پسر دیگن....





گفتم :هر هر هر.... چه مرگتونه؟؟؟ (عادت بودن و نداشتن اعصاب است دیگر)





یکیشون گفت :اوپس معذرت مادام.....





بدون توجه بهش رو به امیر گفتم :چیشده از خواب زمستونی پا شدی اربابببببب....





خندش گرفت و گفت :آجی نخور منو اول صبحی.....





منم قهوه ایش کردم و گفتم :اهل...... خوری نیستم.....





بعدشم به آرتیمان که کلا عین آدم بود و جدا از اون قوم مغول بود سلام کردم.....





romangram.com | @romangraam