#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_116
یه نگاه شلوار لازمی بش انداختم و گفتم :
همین کارم میکنم... لازم نبود تو بگی... راستی از تینا جون چه خبر؟؟؟؟ نمیبینمش!!!! نکنه از اینم خسته شدی؟؟؟؟
تو همین حین یکی از اونا گفت :استپ استپ استپ پیلیز...
نذاشتم ادامه بده و گفتم :بابا فینگیلیش....
بابا انگلیس الاصل....
فهمیدیم انگلیسی بلدی باو...
چشم غره ای (که ایشالله چشاش چپ شه) به خاطر قطع کردن حرفش بهم رفت و گفت :
اوف ماشاءالله..
چه زبونی....
گفتم :
چه زبونی؟ عربی؟ فارسی؟ انگلیسی؟ اسپانیایی؟ چه زبونی..؟؟؟؟؟؟
گفت :آقا اعلام میکنم کم آوردم... بیا صلح کنیم.... حالا میشه سوالمو بگم؟؟؟؟
گفتم :اوکی... باشه... قبلتو... بگو...
گفت :اومممممم آها سوالم این بود که شما همو از کجا میشناسین؟؟؟؟؟
گفتم :
بلا به دور که من اینو بشناسم... فقط از بدشانسی یه برهه از زندگیمو ایشون توش حضور داشتند....
بعدم با گفتن با اجازه دست بچه ها رو گرفتم و با سرعت دور شدیم...
توی یکی از کوچه های روستا که دار و درخت داشت پیچیدم و لا به لای درخت های کنار کوچه.... بدون توجه به خاک روی زمین ولو شدم...
چقد سخت بود... خداجونم کرمتو شکر...اینه امتحان جدیدم؟؟؟؟
قراره دوباره بشکنیم؟؟؟؟
نترس روزگار...
romangram.com | @romangraam