#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_117
دیگه نمیزارم...
محکم میگم من نمیزارم
نیلوفر :
با فکر به این موضوع دستمو روی پام گذاشتم و یا علی گفتم...
و با مدد همون علی از جام بلند شدم....
نقاب صورت خندانم و زدم و به بچه ها گفتم :
خب از کجا شروع کنیم؟
قیافه بچه ها هنوز نگرانی رو داد میزد...
(آقا یه سوال _بپرس دلبندم _قیافه چجوری داد میزنه؟
یه طوری اصن به توچه بیا برو.... _چون میدونم کم آوردی میرم، بای)
بچه هام تونستن عین من سریع تغییر موضع بدن و باهام هم پا بشن....
شروع به گشتن تو روستا کردیم... و البته طی یه روز همه سوراخ سنبه ها رو یاد گرفتیم....
فوضولم خودتونید...
مردم روستا مخصوصا زناشون اندکی بد نگاه میکردن.... خو بالاخره لباسامون فرق داشت خو...
همین طور که ول بودیم تو روستا صدا کتک و کتک کاری و داد و هوار شنیدیم...
سریع به اونسمت دویدم و بچه هام پشت سرم...
صدا از یه خونه بود که درش محل تجمع مردم شده بود... یعنی موضوع چیه؟؟؟؟؟
طنی رو فرستادم بره بپرسه...
اونم بعد چند دقیقه نفس نفس زنان گفت :طبق چیزایی که فهمیدم خونه ماله یه معتاده که چهار تا پسر و یه دختر داره....
زنشو زیر کتکاش کشته حالام با پسرا ریختن سر دختره....
گفتم :پس چرا کسی کاری نمیکنه؟؟؟؟
romangram.com | @romangraam