#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_111
اوف خدا رو شکر.....
وقتی رسیدیم بچه ها تشکر کردن....
من به صورت عجیبی ساکت بودم.....
فقط با گفتن متشکرم در حالی که سرم پایین بود به بچه ها اشاره کردم که بریم.....
وویی نمازم رو باید قضا بخونم....
نچ نچ نچ نچ....
ولی خداییش صداش آشنا بودا....
خاک بر سرت نیلوفر....
یعنی گل بر سرت....
شن و ماسه... خاک رس.... بتون... سیمان و..... تو سرت نیلو...
آخه خدا چرا من اینقدر خنگم؟
(اعتراف دو _درد و مرض و.....)
خو میمردم سرمو بگیرم بالا بتونم ببینم طرفو؟
به طنی که گفتم بعد از فش های زیبا گفت :یه نموره برا منم صداش آشنا بود اما نور چراغ ها روستا هم اونقدر نبود که بشه واضح ببینمش....
رو تشکامون ولو شدیم....
آخه یکی نیست به ما بگه نونتون کم بود.... آبتون کم بود.... تو شب جنگل موندنتون چی بود آخه؟
اومدیمو گرگ بود.... مغز نخودی یعنی ماها....
(اعتراففففففف یوهوووووو _تو دهنی میخوایی ها _اوپس)
فردا دوباره میریم روستا گردی....
romangram.com | @romangraam