#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_108






منم دودیم و شیلنگ تو حیاط و برداشتم هر کدوم که میومدن خیس خیس میشدن...





برا اینکه عقب نمونن سریع یه شیلنگ دیگه برداشتن و انقدر به هم آیب پاشیدیم که خسته شدیم...





بعد از اونم هر کدوم رفتیم یه دوش گرفتیم و دیگه قرار شد بعد ناهار طرفای 5و6 بریم روستا رو بگردیم.....





نیلوفر :

ساعت 6از خونه زدیم بیرونو شروع کردیم گشتن و هر جای توپی که پیدا میکردیم وایمیسادیم و عکس و خل بازی و این چیزا....





همینطور که داشتیم میرفتیم یه رودخونه ی کوچیک وسط اون جنگلی که بودیم پیدا کردیم و قرار شد شام اونجا بخوریم چون هوا داشت تاریک میشد و جای باحالیم بود ماهم که غذا گرفته بودیم.....





خلاصه که وسایلو از تو ماشین برداشتیم و رفتیم سمت رودخانه شام و با شوخی و خنده خوردیم...





بعد از اونم میخواستیم چیزارو جمع کنیم راه بیفتیم که چراغ قوه یه ذره خاموش روشن شد بعدم یه دفه تاریک شد....





چراغمون سوخته بود نور موبایلا رو روشن کردیم و راه افتادیم یه ذره که رفتیم یه صدایی شنیدم اروم به بچه ها گفتم شمام شنیدین که تایید کردن هونجا وایساده بودیم....





صدا هی واضح تر میشد انگار به سمت مامیومد...





منم گفتم اگه حیوونی چیزی باشه میشه از پسش بر اومد چون ماها زیاد بودیم....





یه ذره دور و اطرافمو نگاه کردم و چشمم به یه چیزی مثل مث ث ل انسان خورد وا ا ا ای خدا نه یه چیزی بود اندازه ی ما یا شایدم بزرگتر.....





فقط داشتم دعا میکردم مارو ندیده باشه اروم به بچهها گفتم نور گوشیاشون و خاموش کنن....





دستامونو به هم دادیم اروم رفتیم یه گوشه همگی نشستیم....





نیلوفر :

نشسته بودیم و گوشامونو تیز کرده بودیم که یهو یه صدای آخ شنیدیم...





صداش اصلا شبیه به صداهای ما نبود و کلفت بود و. ..مردونه.... !

romangram.com | @romangraam