#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_107


قرار شد پنجشنبه عصر راه بیفتیم....





باز خداراشکر تا مسابقات کلی وقت بود یه دوماه دیگه بود....





همه چیز آرومه من چقد خوشحالم....





نیلوفر :

داریم میریم سمت همون روستا مادربزرگ آتاناز همه ی بچه ها ظهر اومدن.....





ساعت 5 بود که راه افتادیم سه تا ماشین بودیم هرسه تا ماشینم تا خر خره پر خوراکی بود....





صدای آهنگم که دیگه تا تههههههه





زیاد وما ام ه در حال شیطونی مثل همیشه.....





خلاصه داشت حسابی خوش میگذشت...





طرفای ساعت 8شب بود که رسیدیم و انقدر هممون خسته بودیم که داشتیم از حال میرفتیم.....





خو کلی رانندگی کردیم....





مادربزرگ آتی تا قیافه های مارو دید،،،،، سریع سفره رو پهن کرد....





ما هم که اصلا چشامون وا نمیشد ببینیم کجا میزاریم قاشقو





مادربزرگش تنها بود و واسه اینکه ما زیاد بودیم جامون رو تو هال پهن کرد.....





ما هام که دیگه چیزی ازمون نمونده بود سرمون به بالشت نرسیده خوابمون برد....





صبح وقتی بیدار شدم تقریبا 9 بود منم که خودتون دیگه میدونید اهل کرم ریختن واینا....





واسه ی همینم یه پارچ آب برداشتم و از بالا ریختم رو سر همشون اونام که دیدن اینجوری بیدارشون کردم سریع پاشدن دویدن دنبالم....

romangram.com | @romangraam