#بی_من_بمان_پارت_111
پرهام دوباره سرپا شد اما دیگه اون پرهام قدیمی نبود ... عصبی شده بود ... داد میزد ... توهین میکرد ... زیردستاش تو شرکت از دستش آسایش نداشتن ... بالاخره ایمان رفت و آمدش به شرکت رو کمتر کرد ...
الان بهتره ولی هنوزم برات پیانو میزنه ولی فقط یکشنبه ها ... مثل همون روزا که بهت پیانو یاد میداد ... هنوزم با عکسات حرف میزنه اما کم ... همش به عکست گله میکنه ... بهت میگه بی معرفت ... میگه من یکسال اذیتت کردم و تو دوبرابر تاوان گرفتی .
خلاصه که زندگی تو اگه سخت بود ... من هر روز با چشمام مردن آدمای خونه باغ رو دیدم ... برای ما سخت تر از تو گذشت ... خیلی سخت تر .
امروز اشک هام همش بی اجازه جاری میشن مثل الان ... کل صورتم خیس از اشکه ... دلم برای خودم و پرهام میسوزه .
- ترنم ؟
بهش نگاه میکنم ... با چشم های غرق در اشکم نگاهش میکنم .
- پاشو بریم شرکت دیگه بسه .
و با هم از کافی شاپ خارج شدیم .
دو هفته از دیدار من و نازنین می گذشت و من در این مدت فهمیده بودم آرتان به زودی پدر میشه و به گفته نازنین خیلی خوشبخته .
نازنین همینطور که گفته بود کمر به از راه به در کردن کوروش بسته بود ... اون روز توی کافی شاپ فکر کردم داره اذیتم میکنه ... آخه نازنینی که من میشناختم انقدر بی پروا نبود ولی بعد دیدم نه ... همچین جلوی کوروش مهندس صالحی مهندس صالحی میکنه انگارکه ... استغفرا...
دو سال ولش کردم رفتم معلوم نیست کی چشم و گوشش رو باز کرده .
از شرکت کوروش خارج میشم ... میخوام به سمت طرف مقابل خیابون برم که ... چشمام تو دو تا چشم آشنا قفل میشه ... یک جفت چشم مهربون ...
حالا می فهمم چقدر دلتنگش بودم ... کیفم از دستم رها میشه و میفته کف پیاده رو .
نمی دونم چرا نمی تونم حرکت کنم ... انگار تمام وجودم چشم شده و میخواد تمام دلتنگی دو سال گذشته رو همین الان جبران کنه .
دستاش رو از هم باز میکنه ... از خود بیخود میشم ... قدم به قدم جلو میرم ... اشک هام هم قدم به قدم همراهیم میکنن ... جلوش می ایستم ... دست های لرزانم رو بلند میکنم ... با شک ... با ترس ... با تردید به صورت شش تیغه اش نزدیک می کنم ... نوک انگشت هام صورتش رو لمس میکنه ... می فهمم واقیه ... باورم میشه درست میبینم ... باورم میشه رویا نیست ... باورم میشه بیدارم و ...
خودم رو در آغوشش رها می کنم ... دست های اونم دورم پیچیده میشه ... منو به خودش فشار میده ... به کمرش چنگ میزنم ... مهم نیست بین پیاده رو و تو یه مکان عمومی ایستادیم ... مهم نیست همه تماشامون میکنن ... مهم اینکه حضور داره ... مثل دو سال پیش ... مثل تموم روزهای گذشته ... تو بغلش گریه میکنم ... شونه های اونم میلرزه ... مطمئنم باز هم به خاطر من داره گریه میکنه ...
تو آغوشش تمام غصه های دو سالم رو خالی میکنم ... تمام کوله بار سنگین دلتنگیم رو زمین میذارم ...
بو میکشمش ... بوی خونه باغ رو میده ... بوی آدمای خونه باغ رو میده ... بوی تمام حس های خوبی رو که از بودن با ادمای خونه باغ داشتم رو میده .
صداش روح دوباره در وجودم میدمه .
- آبجی کوچولوی من چقدر بزرگ شدی ... چقدر خانم شدی .
میخنده .
romangram.com | @romangram_com