#بی_من_بمان_پارت_112

- مهندس شدی ... تا اونجایی که من یادم میاد تو از مهندسی متنفر بودی پس چی شد ؟

با صدای لرزانی صداش میزنم .

- آ..ر..ت..ا..ن

- جونم عزیزم .

- دل..م برا..ت تن..گ شده بو..د .

بیشتر من رو به خودش فشار میده .

- منم همینطور عزیزم .

یه نگاه به دور و برمون میندازه .

- ترنمی فکر کنم از این جا بریم بهتره ... بریم خونه من ؟... نگار خیلی دوست داره ببینتت .

حاضر بودم باهاش تا جهنم هم برم ... سرم رو به نشانه تایید تکون دادم ... و با هم به خونه آرتان رفتیم .

قبل از اینکه وارد خونه آرتان بشیم بازوم را کشید ...

- صبر کن .

پرسشی نگاهش کردم .

- میخوام هر چی شد بدونی من مقصر نیستم .

- متوجه منظورت نمیشم .

- خوب همینطوری گفتم ... شاید مثلا ... خوب شاید از رفتار نگار ناراحت بشی .

نه انگار داشت هذیون می گفت .

- تو خودت گفتی نگار خیلی مشتاقه منو ببینه ... اگه دروغ گفتی برگردم .

و برگشتم تا از ساختمان خارج بشم که دوباره بازوم رو کشید .

- اوف ... چته ... تکلیفت با خودت روشنه ؟

چشماش رو روی هم گذاشت ... انگار داشت تمرکز می کرد ... نفس عمیقی کشید و دوباره چشم هاش رو باز کرد ... دوباره چشماش مهربون شده بود .

- من اشتباه کردم ... بیا بریم ... یه حرفی رو هوا زدم دیگه .

romangram.com | @romangram_com