#بی_من_بمان_پارت_110
- بسه بسه حالمو بهم زدی ... آخه هیچ کدوم از این چیزایی که گفتی ام نیستی آدم دلش بهت خوش باشه .
عین گربه شرک بهم نگاه کرد .
- نه .
التماس تو چشماشو صد برابر کرد .
- باشه حالا ببینم چیکار میتونم برات بکنم .
دوباره از اون لبخند ها زد .
سرم رو انداختم پایین .
- تو بگو ... بعد رفتنم تو خونه باغ چه اتفاقی افتاد ؟
- هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم ... با سر و صدای توی باغ از خواب بیدار شدم ... همه دور زهرا خانم جمع شده بودن ... یکی عصبی بود ... یکی ناراحت ... یکی بغض داشت ... یکی ...
محشر کبرایی با رفتنت بپا کرده بودی ... زهرا خانوم همش تو سر خودش میزد و میگفت رفت ... رفت ... رفت .
هنوز نفهمیده بودم چی شده ... رفتم کنار آرتان ... چشماش از شدت ناراحتی مثل دو کاسه خون بود .
- چی شده آرتان ؟
یه قطره اشک از چشماش چکید و یه نامه داد دستم .
تو این دوسال انقدر نامت رو خوندم که کلمه به کلمه اش رو حفظم .
" میخوام بدونین امروز روز سختی برام بود ... باید تصمیم میگرفتم ... نمیتونستم با خودم کنار بیام ... منو ببخشید ولی هر کاری میکنم دلم راضی نمیشه در کنارتون زندگی کنم ... من میرم تا خودمو پیدا کنم ... میرم تا با خودم و گذشتم کنار بیام ولی برمیگردم ... اون روزی که همه چیز رو فراموش کنم باز برمیگردم پیشتون ... فکر نکنید خودخواهم ... چون دوستون دارم میرم ... نمی خوام با در کنار شماها موندن عذابتون بدم ... دوستون دارم و ...دلم برای تک تکتون تنگ میشه "
نازنین به اینجای حرفش که رسید اشکاش رو پاک کرد و یه نفس عمیق کشید .
دستاش رو توی دست هام گرفتم .
با فشار دادن دستش به ادامه صحبت هاش تشویقش کردم .
- وقتی نامت رو خوندم خیلی از دستت ناراحت شدم ... تو دوباره تنهام گذاشته بودی و ...
اما من مهم نبودم ... اون روز با تمام تلخی ها و دلتنگی هاش تموم شد ... باغ تو سکوت مرگ آوری فرو رفته بود ... همه تو خودشون بودن ... آرتان بدون عروسی گرفتن زندگیشون رو با نگار شروع کردن ... مادرت هر روز پیرتر و خموده تر میشد ... باباجی ساکت شده بود ... از دیوار صدا درمیومد ولی از اون پیرمرد نه ... آرمان ... عذاب وجدان داشت روانیش میکرد ... کارش به روانشناس کشید ... مشت مشت قرص های رنگ و وارنگ میخورد تا بتونه یه شب بدون کابوس بخوابه ولی نمی تونست ... اما حال هیچ کس به وخامت حال پرهام نبود .
زندگی رو بعد رفتن تو برای همیشه گذاشت کنار ... دیگه از عمارتش تو خونه باغ بیرون نمیومد ... هر روز از صبح تا شب پشت پیانو مینشست و آهنگی که برای تولدش زدی رو مینواخت ... تمام عمارت رو عکس های تو رو چسبونده بود ... با عکس هات حرف میزد ... میگفت ببخشید بیا ... غلط کردم خانم گل ... داشت واقعا دیوونه میشد که ایمان از آمریکا برای نجاتش برگشت ... شرکتش داشت نابود میشد .
اول از همه شرکت رو دوباره روبراه کرد ... پرهام رو برد مشاوره ... یک دقیقه هم تنهاش نمیزاشت ... بالاخره کم کم پرهام رو به زندگی برگردوند .
romangram.com | @romangram_com