#بی_من_بمان_پارت_104
-تبریک میگم ... میبینم که یه خانم مهندس موفق شدی .
- آره ... بالاخره به آرزوم رسیدم ... ولی تا اونجایی که من یادمه تو از نقشه کشی و مهندسی چیزی سر در نمیاوردی ... معجزه شده ؟
خندم میگیره .
- نه معجزه نشده ... قصه اش طولانیه .
- تو این دو سال دور از من و آدمای خونه باغ چی کارا کردی ؟
- خیلی کارا .
- برام تعریف کن ... میخوام بدونم از لحظه رفتنت از خونه باغ ... تا همین الان که روبروم نشستی .
- باشه ... زیاده ... حوصلشو داری ؟
- دارم .
- پس یکی بود یکی نبود ...
- بسه بسه حالم بهم خورد ... مثل آدم تعریف کن ... یکی بود یکی نبود دیگه چه صیغه ایه .
لبخند کم رنگی می زنم ... ولی خودم میدونم لبخندم از سر درده .
- خوب زندگی من الان خیلی وقته که من هستم و بقیه نیستن ... باید همینطوری بگم دیگه .
- فراموشش کن ... هر جور دوست داری تعریف آجی جونم .
- آره داشتم میگفتم ... اصلا بزار از همون شبی شروع کنم که از خونه رفتم ... اون شب و یادته ؟
انگار تو خاطراتش غرق شده .
- مگه میشه یادم نیاد ... خونه باغ فردایه روزی که رفتی بیشتر به قیامت شبیه بود تا یه باغ .
- اونشب خیلی فکر کردم ... میدونی نازنین نتونستم با خودم کنار بیام که ببخشمشون ... زندگی کنار اون آدما برام سخت بود ... تمام وجودم پر از احساسات متضاد بود ... هم دوستشون داشتم هم ازشون دلخور بودم ... هم دوست داشتم کنارشون باشم هم نمی تونستم بودن در کنارشون رو تحمل کنم ... خلاصه انقدر درونم بهم ریخته بود که بعد از چند ساعت فکر کردن به این نتیجه رسیدم که برم ... از همه دور بشم تا با خودم کنار بیام ولی هیچ وقت فکر نمی کردم رفتنم دو سال طول بکشه .
بدون فکر به اینکه کجا باید برم ... کجا باید بمونم ... اصلا چیکار باید بکنم از خونه زدم بیرون ... نصفه شب ... تو که میدونی من چقدر ازتنهایی میترسم ... من ... یه دختر ترسو ... تنها ... بی پول زده بودم از اونجا بیرون و حالا ...
وضعیت بدی بود ... انقدر راه رفتم که به یه خیابون خلوت رسیدم ... چند تا پسر اونجا داشتن سیگار می کشیدن ... خیلی ترسیده بودم ... اگر گیرشون میفتادم کارم تموم بود ... تمام عفتی رو که حفظ کرده بودم یک شبه با یه بی فکری از دست میدادم ... اومدم فرار کنم که ...
خوردم زمین ... نمیدونم از شانس خوبم بود یا از شانس بدم ولی اونا متوجهم شدم ... اومدم دوباره بلند شم فرار کنم که دیدم پای راستم خیلی درد میکنه ... از ترس داشتم سکته می کردم ... از یه طرف اونا داشتن بهم نزدیک میشدن و از قیافه هاشون میشد فهمید مست هستن واز طرف دیگه از درد پا نمی تونستم تکون بخورم ... انقدر گریه کردم که فکر کنم تو تمام عمرم انقدر گریه نکرده بودم ... بهم رسیدن یکیشون دستش رو نزدیکم آورد که بازومو بگیره که ...
یه دستی دست اون پسره رو گرفت ... یه پسر چهارشونه ای بود... همچین مشتی به اون پسرمسته زد که پسره دیگه از جاش نتونست بلند بشه البته چون مست بود این اتفاق افتاد وگرنه که ...
romangram.com | @romangram_com