#بی_من_بمان_پارت_103


- خودمم

دوباره صدای هق هقش اوج گرفت .

- خیلی بی معرفتی ... خیلی خودخواهی ... چجوری دلت اومد منو تو اون باغ تنها بزاری ... چرا یهو رفتی ... چرا شدی رفیق نیمه راه .





نازنین

گله می کرد و من گریه ... نازی شکوه می کرد و من بیشتر به خودم فشارش میدادم .

بعد از مدتی که هر دو تامون آروم شده بودیم نازی از بغلم بیرون اومد .

- میشه بریم یه جایی خارج از شرکت ... میخوام هوا بخورم ... حالم خوب نیست .

چشم هام رو به معنی آره به روی هم گذاشتم .

به کوروش اطلاع دادم و همراه نازنین از شرکت خارج شدیم .

در کنار هم قدم میزدیم ... هردو تامون سکوت کرده بودیم ... در کنار هم بودیم ولی ... هر کس در افکار خودش غرق بود .

به پیشنهاد نازنین به یک کافی شاپ رفتیم .

یه میز دو نفره تو خلوت ترین قسمت کافی شاپ انتخاب کردیم و نشستیم .

هر دومون قهوه با کیک سفارش دادیم و تا آوردن سفارش هامون باز هم سکوت کردیم ... شاید هردوتامون فکر می کردیم که این اتفاق ها همه یک رویاست و اگه حرف بزنیم از این رویای شیرین بیدار میشیم .

سفارش هامون رو آوردن ... این سکوت بینمون دیگه داشت آزار دهنده می شد ... نازی که نمی خواست این سکوت رو بشکنه پس مجبور بودم خودم پیش قدم بشم .

- چقدر عوض شدی ... بزرگتر و زیباتر شدی .

لبخند کم رنگی زد .

- ولی تو هنوز تغییر نکردی ... فقط چشمات ... غمگین تر شده .

- در عوض من تو ...

-منم غمگینم ... وقتی خواهرم منو گذاشت و رفت غمگین شدم ... تو هم بعد از خانوادم ترکم کردی و من غمگین تر از گذشته شدم .


romangram.com | @romangram_com