#بی_من_بمان_پارت_102

از سر فضولی برگشتم ببینم با کیه که دیدم من رو مخاطب قرار داده .

دستم رو به طرف خودم نشونه گرفتم ...

- من ؟

- بله شما ... میشه یک لحظه تشریف بیارید اینجا ؟

آب دهنم رو قورت دادم و اشهدم رو خوندم ... همش تو دلم می گفتم ... ترنم فهمید ... ترنم بدبخت شدی شناختت .

با رنگ و رویی پریده جلوش ایستادم .

- بله جناب راد ؟

یک تای ابروش رو برد بالا ...

- ما قبلا همدیگرو دیدیم ؟ قیافتون خیلی برام آشناست ؟

فکر کنم رنگم با گچ دیوار یکی شده بود .

- نه فکر نمی کنم ... من اولین باره شمارو میبینم .

سرش رو تکون داد ..

- باشه خانم مهندس ... میتونید برید .

سرم رو تکون دادم و از سالن خارج شدم ... همین که از سالن خارج شدم نفسم رو فوت کردم بیرون ... نزدیک بود بشناستم ... لعنت به این شانس ... این کوروشم با هیچکی قرارداد نبست نبست عهد رفت با رفیق صمیمی پرهام قرارداد بست . خدا به دادم برسه .

یکماه از شروع همکاری دو شرکت می گذشت و ما هنوز مهندس آخری رو ندیده بود ... ایمان زیاد نمیومد و بیشتر مسئولیت نظارت رو کارهای ما رو به عهده معاونش آقای زمانی که مرد حدودا چهل ساله بود گذاشته بود .

داشتیم با بچه ها روی یه نقشه کار می کردیم که درباز شد و ... باز هم شـــــــوک.



این یکی رو دیگه واقعا نمی تونستم باور کنم ... اشک هام تو چشم هام جمع شدن و ... بالاخره بعد از دو سال دوباره روی صورتم جاری شدن ... اونم همینطور بود ... عین برق گرفته ها وسط اتاق ایستاده بود و به من نگاه می کرد ... هنوز باورش نشده بود که من جلوش ایستادم ... اونم اشک هاش روان بود ...

یه قدم به سمتم برداشت ... اما ... قدم دوم رو ... بین جلو گذاشتن یا عقب بردن مردد بود که یهو به سمتم دویید و خودش رو تو بغلم رها کرد .

محکم بغلش کردم ... همش ازم میپرسید

- خودتی ... واقعا خودتی ... تروخدا بگو که خواب نیستم ترنم ... بگو بیدارم و دوباره دارم میبینمت ... بگو .

صدای هق هقش تمام سالن رو برداشته بود ... انگار با تمام وجود گریه می کرد ... انگار داشت تمام عقده ها و فشار دو ساله گذشتش رو خالی می کرد ... بغضش به منم سرایت کرده بود ... با صدای گرفته و خش دار گفتم .

romangram.com | @romangram_com