#بی_من_بمان_پارت_105


آره دیگه خلاصه که اون پسره شر همشون رو از سرم کم کرد ... کمکم کرد تا ماشینش برم ... منو برد بیمارستان ... پام در رفته بود ... خدا میدونه من چه دردی رو تحمل کردم تا پام رو جا بندازن ... بعد از چند ساعت از بیمارستان مرخص شدم ولی حالا کجا باید میرفتم ... هیچ جا رو نداشتم ... پول نداشتم و حالا پای راستم هم لنگ میزد .

خنده ای میکنم .

- اصلا وضعیتی داشتم برا خودم ... نمی خواستم مزاحمه اون پسره بشم تا همینجاش هم خیلی بهش زحمت داده بودم و اون خیلی مردونگی کرده بود .

داشتم میرفتم که یهو دستم کشیده شد به سمت عقب ... برگشتم که دیدم ...

دیدم همون پسره است ... پرسشی نگاش کردم .

- کجا میری خانم ؟

حالا همچینم اخم کرده بود که من گفتم الان که منو بزنه .

- خوب دارم میرم دنبال بدبختی خودم دیگه ... از شما هم ممنونم که تا اینجا همراهم بودین .

- بیا من تا یجایی میرسونمت .

خواستم مخالفت کنم که منو بزور برد تو ماشینش .

توی ماشین اون سوال میپرسید و منم از ترس جواب میدادم .

- اسمت چیه ؟

- ترنم .

- چند سالته ؟

- 22 .

- دختر فراری هستی ؟

با خشم نگاش کردم ولی ... یادم اومد الان یه دختر فراری به حساب میام ... شایدم ... یه زن فراری .

- نه اونطوری که شما فکر میکنید .

با تمسخر نگام کرد .

- مگه فراری بودن شکل خاصی هم داره ؟

یه قطره اشک از چشمام چکید .


romangram.com | @romangram_com