#بازیچه
#بازیچه_پارت_146
_مگه من گفتم تهرانم، الان رسیدم رامسر
به وجد آمده لبخند عمیقی روی لبم شکل گرفت
_کارن به خدا دیونهای...
تک خندهی کرد و گفت:
_دیونهی توام
با عجله و سریع و سه آماده شدم. سیمین به حالم میخندید. و مسخرم میکرد
_بابا شوهر ذلیل...
کیف دستیام را برداشتم و همانطور که از اتاق خارج میشدم جواب دادم:
_این حرفا رو بیخیال اگه سراغم رو گرفتن بگو رفتم هوا خوری
لبانش را غنچه کرد و بوسی برام فرستاد
_اون با من نگران نباش خوشگله
نگاهی به دور و ور انداختم و سریع از ساختمان خارج شدم.
ظهر بود. احتمالا همه استراحت میکردند.
حیاط را گذراندم و در ویلا را باز کردم که سینه به سینهی امیر شدم.
با دیدنش لعنتی زیر لب زمزمه کردم.
متعجب زده سر تا پایم را رصد کرد و پرسید
_جایی میری؟
خونسرد نگاه کوتاهی به تیلههای خاکستریاش انداختم و جواب دادم
_حوصلم سر رفته میرم هوا خوری
_خب با سیمین میرفتی
از سوال و جواب های بی جایش عصبی شدم و بهش توپیدم:
_گفت میخوام استراحت کنم.
مگه بچهام که پاپیچم میشی؟
دستانش را به نشانهی تسلیم بالا آورد و گفت:
_چرا عصبی شدی، من منظوری نداشتم فقط یه سوال ساده پرسیدم.
همانطور که از کنارش رد میشدم گفتم:
_تو همیشه از این سوالای ساده میپرسی
قدم زنان به سمت ساحل رفتم. بعضی اوقات واقعا از دست امیر عاضی میشدم.
روی تخته سنگی نشستم و به دریای خروشان چشم دوختم. هوا ابری بود.
و ساحل خلوت خلوت
بوی نم باران را میشد حس کرد.
_ولی چشمات، رویای زندگی منه...
نگاهم با دلتنگی به سمتش کشیده شد. بی هوا خودم را مهمان آغوش گرمش کردم.
بعد از کمی مکث دستانش دور کمرم حلقه شد و محکم مرا به سینهاش فشرد و عمیق عطر موهایم را نفس کشید.
romangram.com | @romangraam