#بازیچه
#بازیچه_پارت_145
با تقلا سعی کردم از دست آرمان روانی خلاص شوم. اما دست بردار نبود.
درست وقتی که رو به موت بودم به بالا کشاندم. با صورتی کبود شده به سرفه افتادم و تند تند نفس میکشیدم.
عصبی به سمتش برگشتم و گفتم:
_روانی داشتی میکشتیم
مرا سمت خودش کشاند و اسیر آغوشش کرد و پچ زد:
_آره چون به خونت تشنم
مشتی حوالهی سینهی عضلانیاش کردم و ازش فاصله گرفتم.
_برات متاسفم
عصبی از استخر بیرون آمدم و به سمت ساختمان رفتم.
لباس هایم به تنم چسبیده بود. لرز کرده بودم. الان به تنها چیزی که احتیاج داشتم یه دوش آب گرم بود.
حولهام را دور موهایم چفت کردم و از حمام بیرون آمدم. سیمین لش روی تخت ولو شده بود.
_خوب در رفتی
نیم خیز شد و ریز ریز خندید و گفت:
_به من چه امیر فرز نبود
صدای گوشیام در اتاق پیچید. سیمین زودتر از من به خودش جنبید و از روی پاتختی برداشتش
تک ابرویی بالا انداخت و لب زد:
_کارنه...
افرا چقدر بی احساسی کارن چیه؟
مای لاویی، نفسی،چیزی سیوش کن یا حداقل کنار اسمش یه قلب قرمز بزار
گوشی را از دستش قاپیدم و گفتم:
_مگه دختر بچهام
سری با تاسف برایم تکان داد. به طرف تراس رفتم و جواب داد:
_جانم کارن
لحن بم آرامش در گوشم پیچید:
_سلام عزیزم، چطوری خوش میگذره؟
نگاهم را از بالا به پایین دوختم و لب زدم:
_خوبه بدک نیست، تو چطوری؟
_از دلتنگی دارم دیونه میشم
منم خیلی، خیلی دلتنگش بودم. دوست داشتم هر چه سریع تر این یک هفته بگذرد
_منم دلتنگم
_خب اگه دلتنگی بیا ببینمت
چی داشت میگفت برم تهران مگه میشد.
_بیام تهران؟ نمیشه که
تک خندهی کرد و گفت:
romangram.com | @romangraam