#بازیچه
#بازیچه_پارت_147
بازم هم آرامش و آرامش...
_عطر موهاتو دوست دارم
سرم را از سینهاش جدا کردم و به چشمانش خیره شدم.
اولین قطرهی بارون روی گونهام نشست.
صورتش مماس با صورتم بود. نفس های داغش پوستم را نوازش میکرد.
پیشانیام بی هوا مهر و موم شد. داغی سوزنان لبانش تمام وجودم را به آتش کشاند.
بارون شدت گرفت.
ومن بی هوا اسیر آغوشش بودم.
بارون شدت گرفت.
و من بی هوا بوسیده شده بودم.
بارون شدت گرفت.
و من بی هوا پرستیده شده بودم.
از لرز نشسته به تنم کم کم کاسته میشد.
لباس های خیسم نمناک شده و در حال خشک شدن بود.
کت اسپرتش را دور تنم چفت کردم. بوی عطر تلخ و خاصش مشام را نوازش میکرد.
نگاهم دور تا دور چایی خوری قدیمی ساخت و کوچک چرخید.
دستانم را چفت استکان کمر باریک چاییام کردم.
صدای سرفهی آرام کارن نگاه نگرانم را سمتش کشید
_خوبی کارن؟
لبخند کم رنگی زد و جواب داد:
_خوبم عزیزم نگران نباش
حرفش را باور نکردم. صورت رنگ پریدهاش نشان از حال بدش میداد.
کتش را در آوردم و به سمتش گرفتم:
_من گرم شدم تو بپوشش
ابروهای مشکیاش را به هم نزدیک کرد:
_گفتم که خوبم، بپوش تا سرما نخوردی
حرف حرف خودش بود. دلخور کت را روی میز گذاشتم و لب زدم:
_منم گفتم که گرم شدم
بازدمش را عمیق بیرون داد و بدون حرف کتش را پوشید:
_حیف که تاب دیدن نگاه دلخور تو ندارم وگرنه
_وگرنه چی؟
استکان چایی را نزدیک لبش برد و پرسید:
_با خانوادت حرف زدی؟
اگه میگفتم نه قطعا ناراحت میشد.
romangram.com | @romangraam