#بازیچه
#بازیچه_پارت_141

_ چرا آخه نمیشه، من با ماشین خودم بیام؟


نگاه هر‌دویشان سمتم چرخید. سیمین لبخند زنان گفت

_ آخه میخوان پاست بدن با آرمان بری


با چشمانی گرد شده نزدیکشان شدم و با فریاد گفتم:

_چی، عمرا من همسفر اون مردک‌ عقده‌ای بشم


امیر شانه‌هایش را بالا انداخت و خونسرد لب زد:

_مجبوری همسفر بشی، ما تو ماشین برات جا نداریم

بعدشم از خدات باشه، پژو پارس خرابه‌ی من کجا و ماشین آخرین سیستم اون کجا


مثل سکته زده ها بهشون زل زدم. امیر امروز چش شده بود؟

کم مانده بود بغضم منفجر شود. با لحن لرزان گفتم

_براتون متاسفم خیلی بیشع...


هنوز حرفم کامل نشده بود که صدای قهقه‌ی شان در کوچه پیچید.

امیر بریده بریده گفت:

_گریه نکنی یه وقت کوچولو، شوخی کردیم


چمدانم را کنار صندوق عقب رها کردم و دلخور لب زدم:

_چقدر با نمکین شما دوتا...مسخره‌ها، داشتم سکته می‌کردم


_جنبه داشته باش افرا


رد خنده هنوز در چهره‌ی سیمین مشهود بود. با چشمانم براش خط و نشان کشیدم و گفتم:

_دارم برات سیمین خانم


امیر چمدانم را بلند کرد و درون صندوق عقب گذاشت

_تو چی فکر کردی آبجی خانم

مگه من اینقدر،بی غیرتم که بزارم با اون بری


من و سیمین همزمان چشم غره‌ای توپی حواله‌ی لحن حق به جانب امیر کردیم.

تا بیشتر از این حرف نزند و غیرتش را به رخمان نکشد.


بعد از چندی پدر و مادرم از خانه بیرن آمدند و همگی به طرف خانه‌ی عمه نسرین رفتیم.

بعد از رسیدن

نیم ساعت تمام به خوش و بش کردن و روبوسی و عید مبارکی ختم شد.

عمه نسرین کلیک کرده بود که با آن‌ها همسفر شوم.


اما بهانه‌ی محکم امیر که گفت، من خسته‌ام و افرا وسط راه به جای من رانندگی میکند.

باعث شد تا از اصرارش کوتاه بیاید.

نگاهم خیره به جاده بود و ذهنم درگیر


تو این چند روزی که گذشت. خیلی سعی کردم با پدر و مادرم و خصوصا امیر صحبت کنم.

اما هر دفعه بحث به سمت امیر و سیمین کشیده شد.

کمی نگران بودم.


romangram.com | @romangraam