#بازیچه
#بازیچه_پارت_140
سوئیچ ماشینش را از کیف دستیاش بیرون آورد و گفت
_امشب همه چی خیلی خیلی قشنگ بود. ممنونم ازت
میدانستم که دیگر از شوق و ذوق نیم ساعت پیشش خبری نبود. افرا رسما با دیدن آرمان حالش گرفته شده بود.
روبهرویش قرار گرفتم و دستش را در دستم گرفتم و نوازش گونانه پشت دستش را لمس کردم:
_لطفا ناراحت نباش، حرفهای پسر عمت برای من هیچ ارزشی نداره
برای من فقط وفقط دوست داشتن تو مهمه...
انتهای لبش کم رنگ کش آمد.
_خیلی عاشقتم کارن
ضربهای به بینی سرخ شدهاش زدم
_من بیشتر
بعد از رفتن افرا خسته به طرف ماشینم رفتم. همینکه میخواستم پشت فرمون بشینم.
صدای بم مردانهاش در گوشم پژواک شد
_چطوری کیان؟
خشک شده به سمتش چرخیدم. نقاب بی تفاوتی روی چهرهی جا خوردهام نشاندم و گفتم:
_ببخشید؟
ریشخندی به حرفم زد و جلوتر آمد
_بس کن پسر، خودتو به اون راه نزن.
با نگاهش سر تا پایم را رصد کرد و سوتی کشید
_کی فکرشو میکرد پسر یه خدمتکار به اینجا برسه، آفرین آفرین تلاشت ستودنیه
دستانم را مشت کردم و چشمانم را برای لحظهای بستم. گردنم را به چپ و راست تکان دادم.
اگر یک کلمهی دیگر حرف میزد. تضمینی نمیدادم زنده بماند.
نمیدانم چطور؟ اما به هویت اصلیم پی برده بود. پس انکار کردنش دیگر لزومی نداشت
_چی میخوای آرمان؟
تک ابرویش را بالا انداخت و گفت:
_همون چیزی رو که تو میخوای...
***
چمدانم را با حرص روی زمین میکشیدم. هنوز یک ساعتم از سال تحویل نگذشته بود.
که راهی رامسر میشدیم.
نمیدانم دلیل این همه عجله برای چه بود؟
امیر با سیمین درگیر جا دادن چمدان ها داخل صندوق عقب
بودنند.
غرغر کنان لب زدم:
romangram.com | @romangraam