#بازیچه
#بازیچه_پارت_142
آرمان، من را با کارن دیده بود. و هیچ تضمینی نبود که سکوت کند و جلوی خانوادهام چیزی نگوید.
_چیزی شده افرا؟
نگاهم را سمت سیمین کشاندم. کمی خودم را نزدیکش کردم و کنار گوشش پچ زدم
_نگرانم سیمین، میترسم آرمان یه چی بگه
آرام زمزمه کرد:
_دیونه چرا نگرانی؟اصلا به اون چه ربطی داره
دستی به پیشانیام کشیدم:
_تو که نمیدونی وقتی منو با کارن دید چطور با کنایههاش تهدیدم کرد.
_نگران نباش تا چشم رو هم بزاری این مسافرت یه هفتهای تموم میشه
وقتی برگشتیم هر چه سریع تر با خانوادت راجب کارن صحبت کن
آمدم لب باز کنم که ظرف سر بستهی سمتم گرفته شد.
نگاهم را سوالی سمت مادرم چرخاندم.
_افرا مادر اینارو پوست بگیر امیر و سیمین بخورند.
با اکراه ظرف میوه را گرفتم.
نگاهم روی سیب های قرمز رنگ نشست.
_مامان دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردی؟ والا امیر میوه میخواد زنش براش پوست بگیره
چشم و غرهی نامحسوسی بهم رفت.
سیمین بیصدا به حرص خوردنم میخندید. سقلمهی محکمی بهش زدم که صورتش از درد مچاله شد.
_وحشی، دردم گرفت
تک شانهای بالا انداختم و گفتم:
_حقته مفت خور
بعد از تقریبا چند ساعت به رامسر رسیدیم. شیشه را پایین دادم. و عمیق بو کشیدم.
بوی نم دریا مشامم را نوازش کرد.
دلم پر کشید برای خاطرات قدیم، همان وقتایی که به گیلان میآمدیم و تمام تابستان را در باغ پدربزرگم میگذراندیم.
دلم برای دستپخت های خانجونمم تنگ شده بود.
حیف و صد البته حیف که دیگر نبودند.
اگر به من بود که به جای رامسر به گیلان میرفتم.
اما آن باغ هم، بعد از رفتنشان متروکهای بیش نبود.
خسته از ماشین پیاده شدم و کش و قوسی به بدنم دادم.
نگاهم را دور تا دور ویلا چرخاندم.
اینجا هم نسبت به قدیم زیاد تغییر کرده بود.
_افتخار ندادین دختر دایی، باهام همسفر بشین
به آقای نامزد بر میخوره؟
romangram.com | @romangraam