#آوا
#آوا_پارت_96


مهتاب اومد پایین و فهمید که اوضاع زیاد رو به راه نیست به من نگاه کرد : زنگ بزن به پیتزا فروشی پنج تا سفارش بده


مامان : چرا پنج تا


: می دونم دیگه تا بوی غذا بلند بشه آزیتا و شادمهر مثل اجل پیداشون میشه


مهتاب زنگ زد و مامان رفت توی آشپزخونه : چی شده آوا ؟


: آزیتا احمق از صبح یک زنگ نزده ، مامانم که زنگ زده جوابش و نداده


مهتاب : ببخشید ها ولی آزیتا خیلی خودخواه


: می دونم .


بالاخره بعد از نیم ساعت غذا رو آوردن میز و چیدم مامان : دیدی آزیتا و شادمهر نیومدند


: هنوز دیر نکردن مادر من


صدای آیفون بلند شد : دیدی اومد


مهتاب در باز کرد خندون اومد : آزیتاست


مامان رفت سمت در دستم و لای موهام کشیدم چقدر خودم و کنترل کرده بودم که خونسرد باشم . صدای گریه آزیتا و مامان اومد بیرون نرفتم تا هر دو راحت باشند .


: بخور مهتاب


مهتاب اشک هاش و پاک کرد : با این گریه زاری


خندیدم : آروم میشن


مهتاب : تو چرا نمی خوری ؟


در یکی از پیتزاها رو باز کردم یک برش برداشتم شروع کردم به خوردن تا بغضم و فرو بدم


سلام خواهرزن داری تنهایی می خوری


: آره می دونستم اگه تو بیای نمیذاری بخورم


شادمهر تو چشم هام نگاهی کرد و سرش و تکون داد اومدم کنارم نشست : یکم سعی کنی می تونی چشم هاتم بخندونی


: تا چند لحظه دیگه اونهام می خندن


آزیتا و مامانم اومدن ، آزیتا من و بوسید نشست : من که شروع کردم مهتاب بخور

romangram.com | @romangraam