#آوا
#آوا_پارت_97
مهتاب اشتهایی نداشت ولی اونم بزور شروع کرد به خوردن چشم های اونم قرمز بود .
بعد از غذا که بهتر بگم هیچی ازش نفهمیدم و مهتاب از من بدتر بلند شدم : خوب ما میریم بالا می خواهم خوشگل کنم برای بعدازظهر
مامان : شما که چیزی نخوردین
پیتزای خودم و مهتاب و برداشتم می برم بالا اگه گرسنه شدیم می خوریم
مامان : باشه عزیزم برین
رفتم بالا و روی مبل نشستم و کمی خودم و کش و قوس دادم مهتاب اومد کنارم نشست : آوا خیلی ازت خوشم میاد که اینطوری برخورد می کنی
سرم و رو پای مهتاب گذاشتم : چرا مهتاب جون
مهتاب : آخه نمی گذاری کسی رو حرفت حرف بزنه ، اصلاً فکر نمی کردم آزیتا بیاد
بلند شدم و لپ مهتاب کشیدم : خواهرم می دونم باید چکار کنم تا اون کاری رو که می خواهم انجام بده
مهتاب : بله در مورد منم همین طور
: بله ، حالا من برم یک دوش بگیرم که دارم از کثیفی میمیرم .
توی حموم به خودم نگاهی کردم و لبخندی زدم درست که آزیتا از ته دل اینکار و نکرد ولی خوب برای مامان همینم خوب بود .
ساعت شش بود که رفتیم محضر ، دکتر مولایی ، خواهرش و کوروش اومده بودند ، خاله نازی و دایی نویدم اومدند . بالاخره مامان و دکتر مولایی به عقد هم در اومدند .
خواهر دکتر مولایی زن بسیار فهمیده و خوبی بود شوهرش فوت کرده بود و دو تا دختر داشت که هر دو ازدواج کرده بودند یکشون انگلیس زندگی می کرد و اون یکی دیگه آمریکا بود و خودش بیشتر خارج از کشور پیش بچه هاش بود . تازه اومده بود که این ازدواجم صورت گرفت .
دکتر مولایی به مامان یک حلقه خیلی زیبا داد مامانم همین طور نمی دونم کی اینها رو خریده بودند . مامانم خیلی زرنگ ها .
مامان بوسیدم و بهش یک زنجیر ظریف و قشنگ دادم . با آقای مولایی هم دستم دادم و اون صورتم و بوسید خندیدم : دکتر مراقب مامانم باشید ها همین یکی رو دارم
دکتر خندید : چشم آوا جان
آزیتا هم به مامان یک سکه داد و فقط با دکتر دست داد کوروشم مثل آزیتا برخورد کرد . خانم مولایی هم به مامان هدیه ای داد و بقیه هم همین طور مهتاب هم فیلم می گرفت . بعدش همه رفتیم خونه ما . رفتم بالا و لباسم و عوض کردم یک پیراهن گلدار تنم کردم که یقه گرد بود و دامش تا زانوم کفش مشکی پام کردم و رفتم پایین مهتابم یک کت و شلوار پوشید .
سپهر تا من و دید چهار دست و پایی کرد اومد پیشم بغلش کردم : الهی من قربون این نفسم برم .
دایی : زیاد این سپهر رو بغل می کنی ها
: مگه نمی دونی دایی
romangram.com | @romangraam