#آوا
#آوا_پارت_73

: دیوونه خوب خونه بابات دو تا میلان از ما بالاتر


مهتاب : خوب ولی خونه علی باحال تره


: تو که همش خونه مایی پس زیاد ناراحت نشو


مهتاب : اگه من نیام تو که از تنهایی دق می کنی مخصوصاً با رفتن آزیتا تنها تر میشی


: نکه الآن خیلی باهام هستیم


مهتاب : راستی جونت و چرب کن که شکوفه هم هست


: باشه اصلاً برام مهم نیست


مهتاب : راستی از دکتر مولایی چه خبر


: منتظرم عروسی آزیتا تموم بشه تا با مامان صحبت کنم نمی خواهم به خاطر ما از خوشبختی خودش بگذره


مهتاب : آزیتا رو چکار می کنی


: به آزیتا چه اون که میره سر خونه زندگیش مامانم تنها میشه نه اون


مهتاب : تو چی


: من که همش بالام پیش مامان که نیستم گاهی غذامم بالا می خورم پس باید مامان یک همدم داشته باشه


مهتاب : آفرین به تو


: مرسی عزیزم ، خوب کاری نداری


مهتاب : مراقب خودت باش خداحافظ


به طرف خونه راه افتادم شاید آزیتا حق داشت چون بابا رو دیده بود ولی من ندیده بودم برام فرقی نمی کرد کی می خواهد جای اون و بگیره ولی مامانم گناه داشت که تنها بمونه الان نوزده سال که تنهاست خدایش خیلی بیرحمی


سلام مامانی


مامان : سلام آوا جون ، خسته نباشی


: مرسی مامان


مامان : چطور بود


: خوب بود یکی استادها که یک عالم قانون گذاشت یکی هنوز کلاس تشکیل نشده تعطیلش کرد .


romangram.com | @romangraam