#آوا
#آوا_پارت_74
مامان : خوب دیگه دبیرستان که نیست باید خودتون درس بخونید
: می دونم مامان ، من میرم بالا
مامان : زود بیا پایین تا با هم غذا بخوریم
: مگه آزیتا نیست
مامان با یک حالتی : خوب روزهای آخر که اینجاست بهتر با هم باشیم .
: چشم مامانم
لباس هام و عوض کردم و رفتم پایین سلام آزیتا
آزیتا : سلام آوا لباسم و گرفتم
: جدی کجاست
آزیتا : بیا نشونت بدم
باهاش رفتم توی اتاق لباس قشنگی شده بود : خیلی قشنگ
آزیتا : وای آوا دل تو دلم نیست
: زود میاد زود میره بعد میگی چه زود تموم شد
آزیتا : راستی لباس تو رو هم آماده کرده بود ولی نگذاشت من ببینم گفت تو گفتی به کسی نشون نده
: آره
آزیتا : تو خیلی نامردی من نمی تونم چیزی رو از تو پنهون کنم ولی تو به راحتی همه چیز و از من پنهون می کنی
: دیگه یک لباس این حرف ها رو نداره
آزیتا : عاشقی چی ؟
: مثلاً من عاشق کی شدم که خودم خبر ندارم
آزیتا : کاشی که دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر آبم
روزی که وقتم وا بشه پیدا بشه اون که اومد تو خوابم
شهزاده رویای من شاید تویی اون کس که شب در خواب من آید تویی تو
romangram.com | @romangraam