#آوا
#آوا_پارت_72



مهتاب : باشه بریم


رفتیم کتاب فروشی نزدیک دانشگاه کتاب و خریدیم شروع کردم به ورق زدن


همه رو حفظ شدی


برگشتم به پسر یک نگاهی کردم


پسر : من افشین طالبی هستم هم کلاسیتون


: خوب


طالبی : هیچی می خواستم خودم و معرفی کردی


مهتاب : خوب باشه یادمون می مونه


دستم و گرفت با هم از کتاب فروشی اومدیم بیرون و کلی به پسر خندیدم جای ایستگاه ایستاده بودیم و داشتیم با هم حرف می زدیم .


مهتاب : حالا امشب برو این کتاب رو قورت بده باشه


: مهتاب باور کن دلم می خواهد بدونم موضوعش چیه ، تازه باورت نمیشه روی سیستم یک مترجم عربی به فارسی ریختم تا معنی کلمات و که نمی دونم پیدا کنم


مهتاب : چه خوب به من بده


: باشه بیا خونه بهت میدم .


سلام خانم ها برگشتیم باز طالبی بود بهش محل ندادیم و داشتیم حرف می زدیم که اتوبوس اومد سوار شدیدم مهتاب : این خربزه از ما چی می خواهد


: مهتاب فامیلش و درست بگو یکبار جلوش میگی زشت میشه ها


مهتاب : باش ، خوب بیشتر به خربزه شباهت داره


نتونستم جلوی خنده ام و بگیرم خانمی که کنارمون بود نگاهی به من کرد حسابی خجالت کشیدم : بمیری مهتاب


از اتوبوس پیاده شدیم : میای بریم خونه ما مهتاب


مهتاب : نه بابا باید برم خونه امروز بابا میاد خونه علی ، بالاخره علی تصمیم گرفت موضوع سروناز و بگه


: خوب پس علی دیگه پرید


مهتاب : آره آوا و من تنها شدم



romangram.com | @romangraam