#آوا
#آوا_پارت_159
چای رو براشون گذاشتم
مازیار : دستتون در نکنه ببخشید مزاحمتون شدم
: این چه حرفیه راحت باشید ، کوروش جان من میرم پایین اگه چیزی خواستید توی یخچال هستید . ساعت چند امتحان دارید
مازیار به ساعت نگاه کرد : ساعت یازده
: خوب پس من صبحانه تون و میارم بالا
کوروش : زحمت نکش
: زحمتی نیست
با مهتاب صبحانه رو درست کردیم و آوردیم بالا : اینم صبحانه
روی اپن چیدم : بیان تا سرد نشده
کوروش و مازیار اومدند چای ریختم و جلوشون گذاشتم . برای یک لحظه چشمم به مازیار افتاد که با یک حالت خواستی به مهتاب نگاه کرد و مهتاب اصلاً محلش نداد . دلم براش سوخت ولی خوب اون به درد مهتاب نمی خورد .
صبحانه رو خوردیم : راستی کوروش چه ساعتی فردا میریم
کوروش : ساعت شش صبح اونجا جمع میشیم
: حالا چرا وسط هفته
کوروش : چون خلوت
: آها
کوروش و مازیار بلند شدند ، وسایل و جمع کردیم رفتیم توی اتاق اونجا رو هم تمیز کردم و همین طور توی حال و مهتاب : آوا برو تو سایت ببین نمره ها رو نگذاشتن
: باشه الآن
لب تاب و آوردم وصل شدم نگاه کردم : مهتاب بیا عبدی نمره ها رو داده
مهتاب بدو بدو اومد : چند شدم ؟
نگاه کردم : چهارده
مهتاب : خدا رو شکر قبول شدم
romangram.com | @romangraam